بسان قطره باراني كه بر پهنه اقيانوس
در ميان امواج خروشان نهي ميشود...
ميخواهم حل شوم در گذر زمان
و بعدها با بادهای همواره
به دیدار زمین خواهم آمد
گذر خواهم کرد
در تو در توی گونهای هزار ساله
و خواهم گفت به آنها
سرگذشت غم انگیز و تنهای انسان
در روی زمین را.....
**********
دوستان عزیزم
نمیدونم چه کسانی از همراهان وبلاگ نویس این مطلبو میخونن.
من خسته ام . کافیه یه نگاهی به تاریخ نگارش این مطلب بندازین تا شاید خستگی من بیشتر قابل لمس باشه .
به امید دیدار و دیدار
امیدوارم کم کاری این دوست حقیرتون رو ببخشین . چندتا مطلب نبمه تموم دارم که مشغله زیاد وقتی برای اتمامشون نگذاشته . از فردا هم در گیر اسباب کشی میشم و فکر میکنم تا مدت یک هفته از خوندن مطالب قشنگتون محروم باشم . سعی میکنم زود کارم رو تموم کنم .
به امید دیدار همه تون هستم .
خدانگهدار
وقتی آمدی چشمهایی منتظر نگرانت بود . آمدنت را با شیون آغاز کردی و در آغوش مظطرب مادر آرام کرفتی . اولین خاطر آغوش مادرت بود. نگاهت نگران بود . گرمای تن مادر آرامش را برای زندگیت آغاز کرد . مادر شیره وجودش را نثار روح نگرانت کرد. و تو آرام گرفتی و قالب تنت در آغوش پر مهر مادر نقش بست . زندگیت اینگونه آغاز شد............
در آغازشب و روزی نبود . همه چیز مادر بود . پدر هم نبود. فقط توبودی. ومادر آموخت به تو شب و روز را . خفتن را . خندیدن و مهر ورزیدن را . عشق را.....
خنده بر لبانت جان گرفت و چشمانت دیدن را آغاز کرد .
بغض میکردی . کم کم اشکانت به روی گونه پاکت جاری بود . اول بار گریه برای آمدنت بود و بعد برای شیر مادر گریستی . فقط شیره جان مادر سیرابت میکرد . و مادر هم سیراب میشد با سیراب شدن تو.
با اندامت آشنا میشدی . دستانت را نگاه میکردی. پاهایت را لمس میکردی و با زبانت به زبان مادر حرف میزدی . تنها مادر زبان تو را میفهمید . و هنوز شیره جان مادر سیرابت میکرد.
( که بودی که اینگونه مهر ملکوتی در دل مادر کاشتی .... )
به روی پاهایت ایستادی . اول به زمین افتادی . ولی دستان مادر را ستون تنت کردی و آموختی ایستادن را بر روی زمینی که از آن هیچکس نیست .
مادر به چشمانت رنگها را آموخت . و زیباییها را .
زبانت شکفت . اولین کلمه ماما بود . و مادر به تو یاد داد بابا گفتن را . و تو پدر را در کنار مادر فهمیدی.
کم کم بدون کمک مادر راه میرفتی . مادر به تو آموخته بود که با نگاهش ستون دستانش را لمس کنی .
بزرگتر شدی . بازی را فهمیدی . به اسباب بازیهایت عشق ورزیدی و تعلق خاطر به این دنیا در وجودت جرقه زد .
دیگر تنها شیر مادر نبود .دندانهایت جوانه زده بود . با دستان جادویی مادر مزه های لذیذ را فهمیدی . هر روز تجربه و تعلق خاطر دیگری.
همبازی پیدا کردی . همدم یافتی . دنیایت از مادر و پدر فراتر رفت . ولی همچنان مادر حکمروای مطلق قلبت بود .
بزرگتر شدی . به زندگی زمینی خو گرفتی و خواستن و طلب کردن را خود آموختی......
تنها میمانم و ستاره های آسمان را
از لابلای غیار آسمان بالای سرم نظاره میکنم ...
میخواهم در دشتی بیکران تنها باشم
و بوی علفهای وحشی صحرا را به اعماق وجودم ببرم .
میخواهم همچون انسانی بدوی بیندیشم
و زمین زیر پایم را تنها ثروت زندگیم بدانم .
میخواهم که ترنم آب روان با نغمه حیوانات در هم بیامیزد
و من با تنی عریان بر زمین بنشینم
و نظاره گر پرواز پرندگان در غروب سرخ خورشید باشم .
میخواهم اینگونه لحظاتم سپری شود :
بدون اعداد و ارقام بدون تکنولوژی و بدون غریو دود و آهن ......
*********
میخواهم تنها باشم و لحظاتم رنگین سپری شود .
گذر میکنم
دستانم خالیست
و از این ریشه برگی به سوی نور نمیروید....
ریشه ام در آب است
ولی ساقه ام وارونه رویش میکند...
تنهاییم به اوج میرسد
وشب تنها بهانه ای یرای فرار از روشناییست.....

