تبليغاتX
vahmesabz

بسان رهگذر قصه ها

بسان قطره باراني كه بر پهنه اقيانوس

در ميان امواج خروشان نهي ميشود...

ميخواهم حل شوم در گذر زمان

 و بعدها با بادهای همواره

 به دیدار زمین خواهم آمد

گذر خواهم کرد

در تو در توی گونهای هزار ساله

و خواهم گفت به آنها

سرگذشت غم انگیز و تنهای انسان

در روی زمین را.....

**********

دوستان عزیزم

نمیدونم چه کسانی از همراهان وبلاگ نویس این مطلبو میخونن.

من خسته ام . کافیه یه نگاهی به تاریخ نگارش این مطلب بندازین تا شاید خستگی من بیشتر قابل لمس باشه .

به امید دیدار و دیدار

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0 AM توسط غلامرضا |


سلام دوستان

امیدوارم کم کاری این دوست حقیرتون رو ببخشین . چندتا مطلب نبمه تموم دارم که مشغله زیاد وقتی برای اتمامشون نگذاشته . از فردا هم در گیر اسباب کشی میشم و فکر میکنم تا مدت یک هفته از خوندن مطالب قشنگتون محروم باشم . سعی میکنم زود کارم رو تموم کنم .

به امید دیدار همه تون هستم .

خدانگهدار

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 11 PM توسط غلامرضا |


وقتی آمدی چشمهایی منتظر نگرانت بود . آمدنت را با شیون آغاز کردی و در آغوش مظطرب مادر آرام کرفتی . اولین خاطر آغوش مادرت بود. نگاهت نگران بود . گرمای تن مادر آرامش را برای زندگیت آغاز کرد . مادر شیره وجودش را نثار روح نگرانت کرد. و تو آرام گرفتی و قالب تنت در آغوش پر مهر مادر نقش بست . زندگیت اینگونه آغاز شد............

در آغازشب و روزی نبود . همه چیز مادر بود . پدر هم نبود. فقط توبودی. ومادر آموخت به تو شب و روز را . خفتن را . خندیدن و مهر ورزیدن را . عشق را.....

خنده بر لبانت جان گرفت و چشمانت دیدن را آغاز کرد .

بغض میکردی . کم کم اشکانت به روی گونه پاکت جاری بود . اول بار گریه برای آمدنت بود و بعد برای شیر مادر گریستی . فقط شیره جان مادر سیرابت میکرد . و مادر هم سیراب میشد با سیراب شدن تو.

با اندامت آشنا میشدی . دستانت را نگاه میکردی. پاهایت را لمس میکردی و با زبانت به زبان مادر حرف میزدی . تنها مادر زبان تو را میفهمید . و هنوز شیره جان مادر سیرابت میکرد.

( که بودی که اینگونه مهر ملکوتی در دل مادر کاشتی .... )

به روی پاهایت ایستادی . اول به زمین افتادی . ولی دستان مادر را ستون تنت کردی و آموختی ایستادن را بر روی زمینی که از آن هیچکس نیست .

مادر به چشمانت رنگها را آموخت . و زیباییها را .

زبانت شکفت . اولین کلمه ماما بود . و مادر به تو یاد داد بابا گفتن را . و تو پدر را در کنار مادر فهمیدی.

کم کم بدون کمک مادر راه میرفتی . مادر به تو آموخته بود که با نگاهش ستون دستانش را لمس کنی .

بزرگتر شدی . بازی را فهمیدی . به اسباب بازیهایت عشق ورزیدی و تعلق خاطر به این دنیا در وجودت جرقه زد .

دیگر تنها شیر مادر نبود .دندانهایت جوانه زده بود . با دستان جادویی مادر مزه های لذیذ را فهمیدی . هر روز تجربه و تعلق خاطر دیگری.

همبازی پیدا کردی . همدم یافتی . دنیایت از مادر و پدر فراتر رفت . ولی همچنان مادر حکمروای مطلق قلبت بود .

بزرگتر شدی  . به زندگی زمینی خو گرفتی و خواستن و طلب کردن را خود آموختی......  

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12 PM توسط غلامرضا |


تنها میمانم و ستاره های آسمان را

از لابلای غیار آسمان بالای سرم نظاره میکنم ...

میخواهم در دشتی بیکران تنها باشم

و بوی علفهای وحشی صحرا را به اعماق وجودم ببرم .

میخواهم همچون انسانی بدوی بیندیشم

و زمین زیر پایم را تنها ثروت زندگیم بدانم .

میخواهم که ترنم آب روان با نغمه حیوانات در هم بیامیزد

 و من با تنی عریان بر زمین بنشینم

و نظاره گر پرواز پرندگان در غروب سرخ خورشید باشم .

میخواهم اینگونه لحظاتم سپری شود :

بدون اعداد و ارقام  بدون تکنولوژی و بدون غریو دود و آهن ...... 

                                                        *********

میخواهم تنها باشم و لحظاتم رنگین سپری شود .  

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12 PM توسط غلامرضا |


بسان سایه ای گذرا

                                گذر میکنم

دستانم خالیست

                        و از این ریشه برگی به سوی نور نمیروید....

ریشه ام در آب است

                              ولی ساقه ام وارونه رویش میکند...

تنهاییم به اوج میرسد

                             وشب تنها بهانه ای یرای فرار از روشناییست.....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 0 AM توسط غلامرضا |