خورشید ساعتهاست که رفته است و ماه با رنگ غمنگیزش به میهمانی زنگوله های آسمان آمده است . هوای دلچسب و مطلوبیست ولی تاریکی شب و سکوت مفرط با آنکه ماه با تمام زنگوله های پر نور خود آسمان تاریک بالای سرم را آراسته است - غمی نه چندان بیهوده بلکه غمی که حکایتگر تنهایی و افسردگی من است به من ارزانی داشته . دستهایم میلرزد و در این هوای خنک عرق میریزم . با محیط و انسانهای اطرافم بیگانه ام .............
دوست من
از دستم میدهی
اگر میخواهی همراهیم کنی
دوست من
تا انسان آزادی باشم
میان ما
همبستگی ئی از آنگونه میروید
که زندگی ما هر دو تن را
غرق در شکوفه میکند
شاعر:مـارگوت بیکل
ترجمه: احمد شاملو
مضطربم . تشویشی بی پایان وجودم را فرا گرفته . باد شتابان در گذز است . گویی میخواهد خود را با طوفان درونم پیوند بزندو بر این شتاب پایانی متصور نیست.به هر سو میروم در یک نقطه ام . بسان چرخش زمین بر گرد خورشید . بر گرد آغاز خود در گردشم . نقطه گریزم را از دست داده ام . در خود محبوسم . و زندانبان زمان مجال تکرارم نخواهد داد .
غرش باد به آرامی میگراید و من همچنان به آغاز خود میاندیشم . به پایان خود............
بدنبال دست نوازشگری
نگاهی که دور دست دشت انتظار را به پایان برد
و لبهایی که در فریادش
قدرت آرامش نهفته باشد
بر میخیزم و دلشادم به عمق زندگی زمین زیر پایم
ره میپویم و امیدوارم
که در افق
صبح روشنی
انتظار را به پایان میبرد..............
(خورشید غروب میکند . ماه با صورتک ترسناک خود روشن میشود و از یکطرف آسمان بالا میآید. فیلی از پشت شاخه ها سرش را در آورده خرناس میکشد . آدم و حوا از درخت توت بالا میروند و ننه حوا خودش را میآندازد در بغل بابا آدم .)
بابا آدم:اگر چه زندگی اینجا پر از دوندگی و زد و خورد است . اما از زندگی یکنواخت و بی مزه بهشت بهتر است . من در بهشت داشتم خفه میشدم . زندگی تنبلی بخور و بخواب زودتر خسته میکند . نمیدانم این فرشته ها چطور در بهشت مانده اند .
ننه حوا:مخصوصا" خیلی خوب شد که ما را از بهشت بیرون کردند . اقلا" اینجا کشیک چی نداریم و آسوده با هم خوش هستیم .
بابا آدم:لبهایت را بیار نزدیک - مقصود از آفرینش همین است.
(بابا آدم سر خود را جلو میبرد ماچ محکمی از ننه حوا میکند . ننه حوا هم دست انداخته شاخه درخت را جلو خود میکشد و پشت برگها پنهان میشوند)
بر گرفته از افسانه آفرینش
صادق هدایت
صبح آغاز میشود و ماه با زنگوله های پر نور خود در میان طلوع خورشید رنگ میبازد . بر بلندای کوه این مظهر استقامت و ایستادگی به نظاره صبحی از برگ زندگی هستم . آفتاب دست نوازش خود را بر طبیعت گشوده - بلبلان بر شاخسار درختان آواز زندگی سر میدهند و صدای جاری آب حس مستمر زندگی است .
باد میوزد . با دستانی فراخ آغوش خود را میگشایم . ذره ذره خود را حل میکنم درنجوای خروشان این رود سرمست و باد با من میگوید راز بکر طبیعت این سرزمین را.........
و خود را حل میکنم در فضای لایتناهی.
گویی باد سلولهای تنم را ذره ذره با خود میبرد .
تکه تکه میشوم و بسان قاصدکی مسافر
تا صیادی با دستان پر امید
در میان باد صیدم کند
و نجوا کنان مرا به به دیاری دیگر
ره بسپارد
مسافرم
با کوله باری از نجواهای پر امید
بذر آرزوهای نشکفته را
در دشتهای انتظار
به دل مطهر خاک میسپارم
تا در آغوش زمین
با باران بهاری دیگر
گل امید را شکوفا کند............
در لحظه جاری گذر عمر با چشمانی منتظر و دستانی خسته اما پاهایی سترگ ره میپویم. در هیاهوی لذت مردم این شهر در انتظار لحظه ای هستم تا گذشته خود را متبلور شده در ذات گذر عمر به نظاره بنشینم . صدای سکوت فضای ذهنم را پر کرده و تاریکی شب درونم را تسخیر کرده است. لحظه ها از پس هم میگذرند . تاریکی پریشانم کرده . گویی امشب را پایانی نخواهد بود.
برمیخیزم و پرده وهم را کنار میزنم. قرص کامل ماه از پس ابرهای تیره نمایان میشود و مهتاب جلوه دیگری به رخ زمین میبخشد ................
افتاد شبی مرا گذاری
از بخت رمیده بر مزاری
در آن شب قیرگون پا نهادم
پا بر سر قبر گلعذاری
بر خاست ز قبر او صدائی
سوزنده صدای آشنائی
کای زنده پر غرور سر مست
امشب تو به مرده ای نظر کن
گر حال دل شکسته دانی
شادان دل این شکسته پر کن
زین فاجعه ای که میدهم شرح
برخیز و جهانیان خبر کن
من در همه عمر خود سراسر
این قصه شنیده ام مکرر
"گویند مرا چو زاد مادر
پستان بدهن گرفتن آموخت"
*******
چون در دل شب به رسم معهود
از شوی خود استمالتی داشت
وز گریه من در آن دل شب
ناچار ملالتی به دل داشت
آنگاه که من به خواب بودم
در بستر خویش حالتی داشت
تا از پی کامیابی من
خاموش کند شراره من
" شبها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت"
*******
گویندکه مادران بلاشک
دارند ز دختران نشانی
شکر دهنان خوب صورت
زایند گل شکر دهانی
او نیز برای اینکه گوید
در عهد شباب و نوجوانی
جانبخش بسان دخترم بود
دندان و دهان و غبغب من
"لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت"
*******
هر دخت به پیش چشمادر
آئینه نوجوانی اوست
لبخند دهان شکرینش
آیات شکر دهانی اوست
گر پیر شود غمی نباشد
چون دختر او نشانی اوست
چون خواست نمونه جوانی
آسان بتواند هر کجا برد
"دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت"
*******
این رسم قدیم مادران است
کز طفل بدل امید دارند
کانروز که از گذشت ایام
گیسوی سیه سپید دارند
از وی بخورند نان و آبی
حقا که دلی پلید دارند
چون دید به جرم بی زبانی
هرگز ندهند آب و نانم
" یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاذ نهاد و گفتن آموخت"
*******
این مادر پیر آخر کار
دانی که به دخت خود چه ها کرد؟
چون بیست رسید سال عمرم
بر من در رنج و غصه وا کرد
من دل به جوانکی نهادم
او نیز طمع به یار ما کرد
شد عاشق روی شوهر من
با موی سپید مادر من
*******
این مادر پیر واژگون بخت
چون مانع عشق خویش دیدم
یکشب که به ناز خفته بودم
ناگاه به خاک و خون کشیدم
در موسم نوجوانی ایدوست
ناکام به خون خود طپیدم
اکنون که به خاک خفته ام من
یک غنچه ناشکفته ام من
ایدوست به گلشن جوانی
آن طایر زار و بی پرم من
کز دست قضا و حکم تقدیر
قربانی"عشق مادرم " من
بشنو ز من این سخن تو امشب
گر مسلم و یا که کافرم من
"هر چند ز زندگان گسستم
من منکر مهر مادر هستم........"
شعر:احمد سروش
با سلام خدمت دوستان
سالها پیش شعری به دستم رسید که مدتها فکر و ذهنم رو درگیر کرده بود . خصوصا" اینکه
آنطور که راوی نقل و قول کـرده بود شعـر مذکور بر اسـاس واقعیت نگـاشته شـده بود . در
آنزمان واکنشهای مـتفاوتی را در مـورد مطلب شاهـد بودم . یکی توانایی شـاعر رو تحسیـن
میکرد و دیگری واقعیت ماجرا رو مورد تردید قرار میداد . به هر جهت من تصمیم گرفتم کــه
بعد از سالها شعر مورد بحث رو برای دوستان وبگرد و وبلاگ نویس در وبـلاگ وهم سبـز در
تاریخ (۲۰/۲/۸۵) به نگارش در بیارم .
تارخ نگارش شـعر شاید مـربـوط به چهل سال پیش و یا بیشتر بـاشه . آثار این شاعر توانا
هیچگاه مجال انتشار نیافته ولی بصورت پراکنده (در کتب مختلف و رادیو ) با آثاری از این
شاعـر برخورد کرده ام . هنرمند مذکور با شاعرانی هـمچون احمد شاملـو و اخوان ثالـث
همدوره بوده و با بزرگان آنزمان حشر و نشر داشته است .
(توضیح: وبلاگ وهم سبز بعد از نگارش این شعر به مدت ۳ روز جهت دریافت نظرات به روز نخواهد شد .)
باد وزیدن گرفته و باران بر خاک مبنشیند . بوی خاک مشامم را نوازش میدهد و رقص شاخه درختان در میان باد و باران این لحظه را افسون کرده است . مثل این است که قطره های باران در پوستم فرو میرود و سبز گونه احساسم در تب و تاب فوران است . سرشار شده ام از لطافت جاری این لحظه .
میخواهم که فرو روم در خاک تا در جاری آب و تابش نور بلوغی دوباره بیابم . آنگاه به رهگذران خواهم گفت که سکوت و سخاوت درختان سر کشیده به نور را چگونه معنی میباید کرد........
مسافر باغ خاطره ها
مسافر هزارتوی احساسات عقیم و نیمه مانده ام
در گذشته غوطه ورم
سبکبالم
در خزان احساس قدم میزنم
و بر لحظه های بی بازگشت در حسرتم
***************
ای کاش میشد در گذشته ره بیابم.
ای کاش لحظه های عقیم را
هما غوشی دوباره ای بود
تا آینده ای بالغ تولد میافت.........
کلمات بی گناه
نمودی نابخردانه دارند
پیشانی صاف
نشان بی دردیست
آنکه میخندد
خبر هولناک را هنوز
نشنیده است .
چه دورانی ! چه دورانی!
که سخن از درختان گفتن
بیش و کم
جنایتی است :
چرا که از این گونه سخن پرداختن
در برابر وحشتهای بیشمار خموشی گزیدن است !
نیک آگاهیم
که نفرت داشتن
از فرومایگی حتی
رخساره ما را زشت میکند .
نیک آگاهیم
که خشم گرفتن
بر بیدادگری حتی
صدای ما را خشن میکند .
دریغا!
ما که زمین را آماده مهربانی می خواستیم کرد
خود مهربان شدن نتوانستیم!
****
چون عصر فرزانگی فراز آید
و آدمی
آدمی را یاور شود
از ما
ای شمایان !
با گذشت یاد آرید
(برتولد برشت)
ترجمه : احــمــد شـامــلـو
کتـــاب: از مهتابی به کوچه
یک روز یک مرد غمگین میره نزد دکتر روانپزشک . از دردها و غصه هاش برای دکتر میگه . دکتر که حرفهای مرد خیلی متاثرش کرده بود به مردغمگین میگه : هیچ دارو و یا مشاوره ای که بتونه از غمها و دردهات کم کنه سراغ ندارم . ولی جدیدا" یک سیرک اومده تو این شهر که دلقک خیلی با نمکی داره و با حرفها و حرکاتش خیلی مردم رو میخندونه . بهت پیشنهاد میکنم یه اون سیرک بری و برنامه دلقک رو ببینی تا شاید برای لحظه ای از غمها و دردهات دور بشی .
مرد رو به دکتر میکنه و با همون حالت حزن و اندوهش میگه : دکتر....... اون دلقک خودمم.....
گویی شب و روز زندگیم گم شده
و سپیده صبح سرابی بیش نخواهد بود
در کویر تنهایی
با آسمانی بی ستاره در انتظارم
در انتظار لحنی آشنا که نامم را بداند
لبی که برایم بگوید......از قصه شکفتنها
*****************
به کویر تنهایی من قدم بگذار
بیا وشبهای تیره مرا ستاره باران کن
بیا تا همپای ریشه گیاهان کویر
دل زمین را به دنبال قطره های آب بشکافیم
و عطش تنهائی را به اعماق تیره دل زمین ببخشیم
بیا تا انگیزه حضورم معنا شود
**********
به کویر تنهایی من قدم بگذار
تا خورشید شاهد طلوعی از نوعی دیگر باشد
طلوعی غیر مجرد
بدینگونه آن دو میزیستند - در یکدیگر دم میزدند- در یکدیگر سفر میکردند- در یکدیگر میگریستند- در یکدیگر حکایت میکردند-در یکدیگر خاموش میماندند-در یکدیگر مینگریستند-در یکدیگر میزیستند-هر کدام خود را آئینهء دیگری میدید که هر یک آئینهء دیگری شده بود- هر کدام در دیگری دم میزد که هر یک هوای دیگری شده بود-هر کدام دیگری را میخواند که هر یک کتاب دیگری شده بود-هر کدام دیگری را مینگریست که هر یک لوح دیگری شده بود-هر کدام دیگری را میساخت که هر یک موم دست دیگری شده بود و هر کدام دیگری را میپرورد که هر یک خیال دیگری و خاطره دیگری و آرزوی دیگری شده بود -هر کدام دیگری را میسرود که هر یک شعر دیگری شده بود . مرد-زن را هر روز از پیکره بلورین روح خویش میساخت-بر انگاره خیال خویش میتراشید و زن هر روز مرد را با لطافت نیاز خود میاراست و بر انگاره زیبایی خویش آرایه میبست و بدینگونه هر لحظه در هم گرفتارتر میشدند-هر روز بهم مشغول تر و هر دم به هم نیازمندتر و هر صبح به هم تشنه تر و هر شام . هراسان تر از هر چه نه آن دیگری است بهم پناهنده تر و حرفها هر روز بیشتر و دیدارها هر روز تازه تر و گنجها هر روز نایافته تر و شگفتیها هر روز خیره کننده تر که عشق بود و زیبایی بود و عشق را و زیبایی را هرگز از هم بی نیازی نیست-هر چه از هم بنوشند تشنه ترند و هر چه نزدیکتر آیند دورترند و هر چه بییشتر مانند تازه ترند و هر چه در هم نگرند بدیع ترند و هر چه از هم برگیرند نیازمندتر و بیشترند.... که روحهایی هست که پایان ناپذیرند و روحهایی که تمام نشدنی اند و روحهایی که تودرتوی نه توی اند و صد پهلو ورنگارنگ و دنیایند-یک دنیا-یک عالم . عالمی بنهفته اندر آدمی . و اینان اینچنین گرم کار یکدگر زندگی میکردند. آشیانشان کانون گرم همهء خواستنها بود....
برگرفته از کتاب هبوط
دکــتر علــی شریعتـی
هنگامی که آبی دل سنگی را میشکافد
و بی ریا و بی منت خود را جاری میسازد
و با نوای خود مرهمی بر دلهای شکسته میشود
هنگامی که سقف آسمان ستاره باران میشود
و شهابهای آرزو پهنه آسمان را پر از شاخه های نور میکند............
****************
خدایا چرا من در انبوه رنگارنگ آفریده های زیبایت تنهایم...؟
راز تولد عشق چه هنگام حجاب از رخساره بر خواهد کشید...
و عاشقان عشق را بر این تشنگی مرهم خواهد گذاشت؟
انتظار مرا بر
خط تراز چه میزانی اندازه خواهی گرفت....؟
مرا به خود وا مگذار....... رهایم مکن............
۰
معمولا جمعه ها نمینویسم . ولی چند روز پیش اتفاقی افتاد و خواستم امشب کمی راجع بهش بنویسم و توضیح بدم . هدف من از نوشتن در وبلاگ سبک شدن و به یادگار ماندن احساس در لحظه ای است که بازگشتی نداره . ولی با کمال تعجب چند شب پیش دیدم شخصی به نام علیرضا تمام مطالب من رو کپی کرده و بدون ذکر نام وبلاگ و نام نویسنده در وبلاگش قرار داده . تاسف خوردم به حال آن هموطنی که به این راحتی حق و حقوق دیگران رو نادیده میگیره . به امید روزی که احترام به حق و حقوق دیگران به صورت ساده ترین عادت رایج شود.......
شاخه های نور در آسمان غوغا کرده و زمین را نشانه رفته است.
یکی بی تفاوت به نظاره است
یکی از پشت پنجره به ستایش بارش نور و آب مینشیند
و دیگری صورتش را رو به آسمان کرده و قطره های باران را میبلعد
رقص برگها میان بارش باران و نور
حس دیگری را برای شکفتن زیبایی
در هزار توی احساسم به تجربه مینشیند
و صراحت این زیبایی نمناک و عریان
صبحی دیگرگونهء زمین را نوید میدهد.........
عشق پاک نایاب است و اعتراف فریاد گونه نشان پاکی عشق. در این دنیای پر از نیرنگ و ریا با اعتقاد عاشق شدن در توان هر تنابنده ای نخواهد بود . در زمان مجروحی که احساس در میزان مادیت پیمانه میشود و دوران پر دردی که عاشقان مطرودینی بیش نیستند با عشق زیستن و برای عشق زیستن جسارتی فراموش نشدنی خواهد بود.جسارتی که یادگارش جاودانه خواهد ماند و زنگار ریا و تزویر در برابر آن رنگ خواهد باخت.........
****************
(و چون عصر فرزانگی فراز آید
و آدمی آدمی را یاور شود
از ما ای شمایان
با گذشت یاد آرید)
(برتولد برشت)
غلامرضا
بارالها! این همه زمین و آسمانهای بی در و پیکر ساکت و بی درک چه سود؟این همه آدمهای جورواجور و همه یک جور و ناجور ببیخودی چه فایده ؟ که برای هدایتشان و آدم شدنشان صدوبیست و چهارهزار پیغمبر بفرستی و همه را شکنجه کنند و بکشند و به حرف هیچکدامشان هم گوش ندهند و هفتاد فرستاده عزیز و گرامیت را به فاصله صبح کاذب تا صبح صادق به قتل رسانند و بعد هم بروند پشت پاچال دکانشان راحت بنشینند و مشغول کثافتکاریشان ؟ باز قیامت و ترازو و بهشت و آن همه گرفتاریها. آخر فایده این همه زمین و آسمانهای گله گشاد و این همه آدمهای گله گشادتر چیست؟ یک زمین و آسمان مختصر چهارتا آدم حسابی!!
برگرفته از کتاب هبوط
دکتـر علـی شریعتـــی
به پیشنهاد یک دوست بعد از حدود ده سال قلم به دست گرفته ام و مینویسم . در آغاز در تصورم کاری ممکن نبود . به هر حال با پیشنهاد و تشویق دوست گرامیم آغاز کردم . به مانند روشندلی که بعد از سالها میخواهد پنجره وجودش را به سوی نور بگشاید و پرنده احساسش را به سوی خورشید روانه کند . شروعش کمی سخت بود اما انشااله که ادامه راه شیرینتر از گذشته باشد . امیدوارم که با نظرات و انتقادات بجا و دلگرم کننده دوستان ادامه راه بیش از پیش هموار و روان باشد . سعی میکنم از این پس هر از گاهی مطالبی از بزرگان و صاحبنظران این سرزمین استفاده کنم تا سلیقه های بیشتری تحت پوشش وبلاگ این حقیر قرار گیرد .
تا فردایی دیگر و سخنی دیگر![]()
غلامرضا
جایی که سکوت وحشیانه ترین فریادهاست
و زندگی بیهوده ترین مرگها
به آنجایی که برگها زرد و خشک را باد تکان میدهد
اما بدون صدا
در تنهایی خودش
فاخته سرگردان نیست
انسان بدنبال زندگی نمیدود
رهایش کرده
هستی را میجوید
شبهایش بی ستاره اند و
روزهایش سرگردان........
غلامرضا
ابری سنگین کم کم بر افق مینشیند و طبیعت مرده اش - دشت را در انتظاری طولانی چند ساله اش فرو میبرد . به انتظار لحظه ای آرامش تا زمین سوخته اش را به طبیعت درونش بیاراید .
جمع خاموشان امشب سویی ندارد . ستاره ای دز آسمان نمیدرخشد . ماه با مهتاب شبانه اش جز نوری کاذب و پست - پس مانده و تفاله نور خورشید چیز دیگری نیست .
باران نم نم باریدن گرفته . چه شب قشنگی : تاریکی . ظلمت . باران . ومن که تنهایم.
( باران می آید و در زمان حل میشود . چه محلول قشنگی)
غلامرضا
*************
توضیح: این متن در دشتهای جنوب(مهران) نوشته شده.


