صبح بچه ها بیدارم کردن . نان و سیب زمینی پخته بجای صبحانه داشتیم . بعد از صرف صبحانه! رفتم بیرون . دشتی صاف که دو طرفش به فاصله حدود هفتصد متر و یا شاید کمتر خاکریز ایران و عراق بود . بچه ها به گود کردن کانال مشغول بودن . من مشغول قدم زدن شدم . صداهایی از کنار گوشم رد میشد که من نمیدونستم چیه . یکی از بچه ها دوان دوان اومد طرفم و منو به زمین خوابوند و گفت : اینجا باید از درون کانال راه بری و کلاه خود سرت بذاری . چون تک تیر اندازها ردت رو میگیرن و یه خال هندی(اصابت گلوله بر پیشانی) برات میذارن. اون موقع فهمیدم صداهایی که از کنار گوشم رد میشدن گلوله تک تیر اندازها بوده . کمی گشتم و تا حدی به اوضاع منطقه آشنا شدم . به کنار رودخانه کله گاوی که رسیدم نشستم و خودم رو به یک نخ سیگار مهمون کردم . یکی از بچه ها اومد و گفت اینجا نشین - خطرناکه و من بی اعتنا به حرفش دل به صدای آب سپردم که بی تفاوت به انفجار باروت و خون به راهش ادامه میداد و همچنان ترنم روح نوازش- یه اون فضا رنگ و بوی دیگری بخشیده بود .
ظهر موقع ناهار شده بود . یکی از بچه های سنگر با ظرفی به عنوان قابلمه به دنبال ماشین غذا رفت . و پس از مدتی اومد به سنگر . بچه ها حسابی خسته شده بودن و گرسنه شون بود . به ظرف غذا نگاه کردم . کمی برنج که با ته دیگ سوخته قاطی شده بود و لپه ماسیده با چند تکه استخوان به عنوان خورشت قیمه . واقعا" متعجب شده بودم و وقتی پرسیدم چرا برنج و خورشت اینجوریه در جوابم گفتن : چون اینجا آخر خطه و ماشین از سر خط غذا رو پخش میکنه تا اینجا برسه همینش میمونه . و من دیگه سوالی نکردم و با بچه ها مشغول صرف ناهار! شدیم .........
شب شده بود .صدای جاری آب بگوش میرسید . ستاره ها در آسمان غوغا به پا کرده بودن و هلال نازک ما مهتاب فریبنده ای را بر دشت پهن کرده بود . صدای انفجارهای پراکنده به گوش میرسید . نفیر خمپاره دل شب را میشکافت و پس از برخورد با زمین تکه تکه به هوا میرفت . فقط بدنبال شکار انسان بود . با سربازهای سنگر سر صحبت باز شد . همگی بچه های گیلان بودن و همگی از نظر سنی از من کوچکتر . دارائی سنگر به یک بخاری علاءالدین که فیتیله اش نصفه میسوخت و چندتا بشقاب و قاشق خلاصه میشد . چون سنگر جدید بود هنوز دارای لوازم اولیه زندگی نشده بود .
بعد از کمی صحبت یکی از بچه ها رو برای نگهبانی خواستن . من چون شب اولم بود هنوز دارای مسئولیت نشده بودم . همسنگری بیرون رفت . شبها در اونجا خیلی زود شروع میشد . بعد از تاریکی هوا تقریبا" کاری جز نگهبانی وجود نداشت . چراغی هم که در سنگر نمیتونستی روشن کنی . اگر هم میشد در اون سنگر چراغی موجود نبود . انگار شب پایان همه چیز بود.
اون شب در میان صدای انفجارهای پراکنده خوابیدم . شب عجیبی بود .........
به راه افتادم . هنوز غروب از راه نرسیده بود که به خط مرزی شهر مهران رسیدم .به خط مقدم جبهه . جایی که همیشه سربازهارو از اونجا میترسوندن . آفتاب در حال احتضار بود . دشت رنگ سرخی غروب را به خود گرفته بود و تاریکی مهیای حضور خود بود .صدای سوت خمپاره به گوش میرسید و بعد از آن انفجار . با اینکه مدت زیادی در جبهه بودم اما به این صداها عادت نداشتم . به آمادگاه گروهان رسیدم . انبار دار با لحن تمسخرآمیزی پرسید: سرباز قرارگاهی؟
وقتی جویای درست بودن سوالش شدم گفت از سر و وضع مرتبت حدس زدم . لوازمم رو تحویل گرفتم و راهی سنگر فرمانده برای معرفی شدم . فرمانده با روی خوشی پذیرای من شد و دستور داد من رو به سنگرم راهنمایی کنند .
باید از کانال میرفتیم . مسافتی رو در کانال طی کردم که با اشاره به من گفتن همینجاس . نگاه کردم . یک سنگر گوچک روی سینه کش خاکریز که با گونی شن درست شده بود . داخل سنگر شدم . نمیشد تمام قد ایستاد . باید با قامتی خمیده وارد میشدی . سنگری با تقریبا" شش متر مساحت که پذیرای پنج سر باز بود . همه چی رنگ خاک بود . کف سنگر یک پتوی مندرس فرش بود و دیوارها همان گونی شن که روی اون نایلون کشیده بودن . چند تا سرباز جدید اونجا بودن . از خودم به نظر جوونتر میومدن . کسی که من رو آورده بود گفت: شما فرمانده این سربازها هستی و بعد در تاریکی ناپدید شد .
سنگر دقیقا" آخرین سنگر در اون خط بود .به فاصله حدود ۱۵ متر یک زاغه مهمات کوچک بود و بعد از آن یک پست نگهبانی و بعد خطی که تحویل واحد ما بود تموم میشد . کانال تا اونجا ادامه داشت و بعد از اون مثل نعل اسب پیچ میخورد و ادامه پیدا میکرد . جاده ای که دو طرفش کانال حفر شده بود . پائین کانال رودخانه کله گاوی بود. آنطرف رودخانه دوباره خط شروع میشد که یک واحد از سپاه پاسداران حفاظت از اونجا روبه عهده داشت .......
من مدتی حدود ۲ ماهه که وبلاگ نویسی میکنم . تجربه جالبیه . لحظات تنهایی و فراغتم رو کاملا" پر کرده و رابطه دیگر گونه ای را با خوانندگان مطالبم تجربه کردم و میکنم . در این مدت نظرهای بسیار متفاوتی رو در مورد خودم و همینطور نوشته هام شاهد بودم که هر کدوم از نظرها جای بحث داره . اما من تصمیم به نوشتن داستانهای کوتاه گرفتم. من نوشتن را سالها پیش با نگارش داستان شروع کردم . داستان اول رو میخوام با نگارش اتفاقهای حقیقی شروع کنم . من مدت حدود ۲ سال در جبهه های جنگ بودم . و تصمیم دارم برای اولین نگارش راجع به آن ایام بنویسم .این تصمیم رو اول با همسرم در میون گذاشتم که با استقبالش روبرو شدم . به هر حال امیدوارم که من رو از نظرهای واقعیتون آگاه کنین . داستان در چند پست در این وبلاگ نوشته میشه و برای آگاهی از نظرها هر ۲ شب یک بار آپ میکنم . به امید اینکه ایام بکامتون باشه و از خوندن این لحظات تلخ دلگیر نشین .
و شهابها پیام آرزویت را در پهنه آسمان نقش میبندد
هنگامی که باد موهایت راپریشان میکند
و باران- روحنواز وجودت میشود
هنگامی که تیرگی شب با صدای سکوت همراه میشود
و ابرها ستاره ها را به انتظار میکشاند
هنگامی که بلبلان خبر از صبحدمی دیگر را به تو میدهند
و خورشید تابناکی خود را بر روز زندگی تو میافشاند
هنگامی ............
*********
و من غرق میشوم
در همه زیبائیها و لطائف لحظه های زندگیم........
ره میپویم . به دنبال خویشتن و به آغاز خود رسیدن همسفر لحظه های رفته تا آنسوی مرزهای منیّت- قدم را از خود فراتر گذاشته ام . در میان بودنها - بایدها و همه مرزهای محدود این خاک سرد خود را نمیابم. کورسوئی در دوردست این بیابان مرا به خود میخواند . اما هر چه پیشتر میروم دست نیافتنی تر مینماید . شهابهای آرزوهای من هر لحظه دورتر و دورتر رخ نمایان میکند . مهتاب دل من پنهان گشته و ابر آسمان زندگیم ذره ذره بر خاک وجودم مینشیند تا بذر حقیقت وجودم با تابش آفتابی دیگر - بلوغی دیگر گونه را تجربه کند .
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.........
فروغ فرخزاد
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلکهای آییینه ها را میبستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی میپیچیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنباله حریق عطش بود بر چمن خواب مینشست.........
فروغ فرخزاد
دستانم خالی است. قلبم پر تپش شده است . خود را تنهاتر از همیشه یافته ام . در سرزمینی بی پرنده و بی بهار . در اینجا کرامت از بین رفته و مرگ آدمی اتفاقی ساده است . حقیقت رنگ خود را باخته و در دیاری دیگر لانه گزیده است . خورشید در اینجا رنگش به تیرگی گرائیده و مهتابی بدون سایه دارد . آئینه ها کدر گشته و تصویرها تکه تکه شده است . در این شهر خانه ها بدون پنجره و در کوبه ای به روی درها نیست . من پنجره اتاقم را پنهان کرده ام و تنها از روزنه ای به دیدار شهر میروم . روزنه ای که به امید درخشش خورشید چشمی منتظر را هر شب میزبان است ..............
و او گفت: فرزندان شما فرزندان شما نیستند .
آنان پسران و دختران آرزوی جان برای زندگی اند .
آنها بیاری شما پدید می آیند ولی نه از شما وگرچه با شما هستند-ولی از آن شما نیستند .
شما میتوانید مهر خود را به آنها بدهید ولی نه فکر خود را -
زیرا آنها اندیشه هایی از خود دارند .
شما میتوانید تن آنها را خانه دهید ولی نه روان آنها را
زیرا روان آنان در خانه فردا جای میگزیند - خانه ایکه شما نمیتوانید ببینید حتی در خوابهای خود .
شما میتوانید بکوشید مانند آنان شوید ولی جویای آن نباشید که آنان را مانند خود کنید .
زیرا زندگی به پس بازنمیگردد و نه آنکه با دیروز باز ایستد .
کتـاب پیامبـر
خلیل جبـران
تنها هستم . خیره مانده ام به فضای لایتناهی اما چیزی نمیبینم . خسته هستم . به آغاز خود میاندیشم .تصویرهای مبهمی در ذهنم به نمایش در می آید .سلولهای خاکستری مغزم در میان دیروز و همیشه خود را گم کرده است . پنجره را میگشایم . فضای غبار آلودی دنیای اطرافم را فرا گرفته . حقیقت گم شده است . دستانم را درون فضای غبار آلود فرو میکنم . دوری از حقیقت را لمس میکنم . بر میخیزم . افق ناپیداست .چشمانم را میبندم . گوئی راه را باید با چشمان بسته ادامه داد . راه پر فراز و نشیبی پیش رو دارم . قدم برمیدارم . آغاز راه را میدانم ولی پایان آن برایم مبهم است . کیست که به من بگوید کدامین مسیر شاهراه لمس حقیقت را نزدیک میکند...................
هیاهوی شهر و پرسه در میان دود و آهن خاطرم را آزرده و قلم در دستانم یخ زده است . میبینم اما چشمانم خسته شده . مینویسم اما دستانم کم توان شده . دوستی معنای خود را از دست داده و آدمیان این سرزمین تسلیم دوروئی شده اند . ولی هنوز قدمهایم استوار است . با امید قدم برمیدارم . هنوز کورسوی امیدی در دوردست ذهنم متصور است . هنوز روءیاهای من رنگی است .....
صبحدم بر میخیزم و هنوز خورشید حقیقت از پس دود و آهن نمایان است ..........
شب از نیمه گذشته و گذر عمر به سپیدی صبح در راه است . چشمانم به دیدن تاریکی خو گرفته و باید آماده تجربه دیدار سپیدی باشد . قدمهایم استوار شده وتپش قلبم گواهی هیجانی سپید گونه است . آئینه را باید آماده دیدار خود کنم . اشیاء اطرافم تا لحظاتی چند -رنگ واقعی خود را نمایان خواهند کرد . مانند کودکی ذوق زده ام . دستانم را به پوست شب میکشم . شبی نخ نما شده و رنگ پریده .آئینه را روبرویم میگذارم . سیاهی در حال شکسته شدن است و رگه های نور به آئینه نزدیک میشود . تصویرم آهسته آهسته پدیدار میشود . چشمانم بی تابی میکند . در عمر طولانی ظلمت از خود دور بوده ام . و اکنون وقت یافتن خود فرا رسیده . اجسام اطرافم را نظاره میکنم . واقعیت خود را به من نشان میدهد . برمیخیزم و دوباره آسمان بالای سرم را آبی میبینم . خورشید کامل بالا آمده و مرا غرق در گرمای خود میکند ........................
روزگار میگذرانم. دلخوشم به سایه درختی و سرشارم از نغمه زندگی. سبکبالم . سنگینی جسمم آزارم نمیدهد . گویی با وزش نسیمی در ترنم لحضه ها به پرواز در می آیم و جاری میشوم در صدای رود مجاور . پلکهایم بسته است . اما میبینم که تابش خورشید چگونه بر سیّال خیالم تابیدن گرفته و وهم مرا نورانی میکند . مرغ آوازه خوان بر چنگ خیال من مینشیند و مینوازد آرام آرام گذر عمر مرا................
دیشب مثل همه شب وبلاگم رو باز کردم که کامنتهامو بخونم و طبق معمول مشغول نگارش مطلب جدید بشم که با تعجب فراوان دیدم صفحه کامنتها باز نمیشه . کلی حالم گرفته شد . طوری که دیشب از نگارش منصرف شدم و به فکر فرو رفتم . برای کسی که مطلب مینویسه قضاوت دیگران نقش مهمی داره . نه برای اینکه برای دل دیگران مینویسه . برای اینکه از نقاط ضعفش آگاه بشه تا بتونه نظرهای بیشتری رو در مطالبش جا بده . به هر حال کلی حالم گرفته شد و طور دیگه خودم رو سرگرم کردم . این هم شرایطیه که باید بتونیم حیات معنویمون رو حفظ کنیم . فقط امیدوارم که این شرایط عمر کوتاهی داشته باشه . سعی میکنم از شب آینده بتونم مطلب بنویسم و اگر ذهن خودم آماده نبود از مطالب بزرگان این سرزمین استفاده میکنم . با امید دیدار همه شما دوستان عزیز به خداوند بزرگ میسپارمتون . خدانگهدار
تنها هستم . روشنایی روز جای خود را به تاریکی شب بخشیده و ابرهای آسمان ستاره ها را به انتظار درخشش دوباره نگه داشته است . باد میوزد و قطره های باران بر روی خاک مینشیند و عطر باران و خاک با رایحه ای دل انگیز بر شگفتی این لحظه می افزاید . بر میخیزم و خود را به قطره های باران میسپارم . گویی باران از جسمم عبور کرده و روحم را نوازش میدهد . گویی در حال تجربه تولدی دیگر هستم . چشمانم را میبندم و همسفر میشوم با قطره های باران . بر خاک مینشینم و ریشه گیاهان در پی سیراب شدن دل خاک را میشکافند تا قطره های باران را به سبزی میدل سازند . بالا میروم و در ساقه گیاهان روان میشوم .
بر رگ برگها مینشینم تا با درخشش آفتابی دوباره خاک را به تولد سبز گونه روحم مهمان کنم .
تـا نـیـازآری نگــون سـارت کـننــد......... بهر نانـی بر سـر دارت کـنند
هم خودی در بیـخودی پیدا شـود........... قطره ها در یکدگر دریا شود
تاشوی درجستجوی خویش باش............شائق آن گل که نتوان چید باش
با گدایان کم نشین سلطان توئـی............آنچه در وهم ناید آن توئی
سعر از احمد سروش
پروردگار مهربان من - از دوزخ این بهشت رهائی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزائی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی رنجزای گسترده ای . در هراس دم میزنم - در بیقراری زندگی میکنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنکینی است . این حوران زیبا و غلمان رعنا همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند - اما خود من بی پاسخ مانده ام. هیچکس- هیچ چیز در اینجا "به خود نیست" . بودن من بی مخاطب مانده است . من در این بهشت - همچون تو در آفریده های رنگارنگت تنهایم . "تو قلب بیگانه را میشناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای"! "کسی را برایم یبافرین تا در او بیارامم".
دردم درد "بیکسی" بود .
برگرفته از کتاب هبوط
دکتـر علـی شریعتـی
سپیده دمیده و شب از آسمان رفته است . خورشید آرام آرام از پشت صخره های سر به آسمان کشیده بالا میآید و با تابش جادوئی خود گستره زمین را نوید زندگی میدهد . درختان آغوش خود را مهیای میهمانی خورشید میکنند و شتابان به سوی نور رشد دوباره خود را آغاز میکنند . پرندگان در آشیان خود لابلای سبز درختان سرود زندگی سر میدهند. برفها انجماد خود را به گرمای خورشید میبخشند و زمین را میهمان راز حیات خود میکند .........
و من با غروری وصف ناشدنی در میان راز تسلسل این حیات حیرت انگیز خود را ذره ای ناچیز میابم........
شبی دیگر از شبهای این کره خاکی آغاز شده است . چشم به تیره آسمان دوخته ام و ستارگان بر گرد ماه غوغایی به پا کرده اند. ماه با تابشی خیره کننده نیمه خود را پنهان نگه داشته و خورشید بر راه صبح پشت تیرگی آسمان به انتظار است . در تیرگی قدم میزنم و در شب فرو میروم . جیرجیرکها به نواختن شب مشغول شده اند و پرندگان به انتظار دیدار دوباره خورشید به کنج شاخه های درختان پناه برده اند .
زمان میگذرد . آهنگ شب به کندی میگراید . و طلوع دوباره خورشید نتیجه همه شبهای تیره زندگی زمین است..............


