تبليغاتX
vahmesabz

خدایا

زودتر از این زندان رهایم کن

و در جهنم موعود به وعده آتش مقدس

مطهرم کن

آنگاه خاکسترم را

در دورترین کهکشان کائنات

جائی که پر از ستاره های در حال تولدن

رها کن

تا من با انفجار نور و زندگی

تولدی دوباره بیابم............

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 11 PM توسط غلامرضا |


در دریای خیال خود تنها هـستم . صداهایی گاه و بیگاه و ناگاه تنهایی و وهم مرا میشکند.   گویی امواجی کوبنده دریای خیال مرا میخواهد با خود به اعماق بکشاند. گویی گرداب اندیشه من در تب و تاب غرق شدن در کسالت و تکرار است . نمیدانم مخاطب تنهایی من در کدامین جای این جهان در انتظار ایستاده و حضور من در آیینه مردمک چشمانش چگونه رنگی خواهد داشت.......... نمیدانم رهایی از بند تکرر و تکرار در کدامین نقطه خواهد بود و دریای خیال من در چه وهمی سکوت و سکون را تجربه خواهد کرد.....................

                                                                                                                                               

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 11 AM توسط غلامرضا |


برای آدمهای "چهار پایی" -کفر و دین- دنیا و آخرت- ماتریالیسم وایده آلیسم- سوسیالیسم و بورژوازی- مارکس و محمد-خداپرستی و رئیس پرستی- رستم وعلی - انترناسیونال دوّم و رایش سوم یکی است.

بهشت این مومنان"چهار پایه" را ببین!تهوع آور است! دنیایی است دنیای"بیعاری"- "عیاشی"و "مصرف". انبار "طعام"و"جماع"و دگر هیچ!

جویبارهای بهشنیشان چیست؟ همدم همدلشان کیست؟ حُور و غلمان! زنهای عظیم الکپل دمبه دار خوش کله پاچه. فاصله میان دو پله نشیمنگاهشان به اندازه فاصله میان مشرق تا مغرب! و برای مقدسینی هم که دارای انحرافات جنسی هستند غلمان آماده اند! بچه خوشگلهای سبز خط و سیه خال زیر ابرو برداشتهء عشوه گر! طول مدت هر جماعی هفتصد وهفتاد و هفت هزار سال و هفت ماه و هفت روز و هفت ساعت و هفت دقیقه و هفت ثانیه! آنهم نه  از این سالهای این دنیا. ازسالهای قیامت که هرروزش هفتصدوهفتادوهفت هزارسال و........!! چه اشتهای کثیف  و متعفنی!!!

 

                                                                      بر گرفته ازکتاب هبوط

                                                                      دکتر علـی شـریـعتـی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11 PM توسط غلامرضا |


هنگام نگارش  پست واکنش افکارم درآنروزها پرسه زد . رفتم به دیاری از جنس عشق و آئینه . با یاد همه بچه های پاک که دیگر در این میان نیستند بر ناتوانی خود گریستم . روحم بر شبنم ابر درونم زنگار خود را زدود  و صدای تپشهای قلبم انعکاسی دوباره یافت . خود را سبکبال یافتم و پر کشیدم  بر آسمان وهم خویش. در میان غریو دود و آهن خود را در بیشه زاری یافتم که خروش رودخانه اش بر راز شکفتن لاله های وحشی جاری بود و خاک سرزمینش بر تولد دوباره ای شهادت میداد تا آسمان بر پاکی او نماز بَرَد............

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11 PM توسط غلامرضا |


به راه افتادم . هنوز غروب از راه نرسیده بود که به خط مرزی شهر مهران رسیدم .به خط مقدم جبهه . جایی که همیشه سربازهارو از اونجا میترسوندن . آفتاب در حال احتضار بود . دشت رنگ سرخی غروب را به خود گرفته بود و تاریکی مهیای حضور خود بود .صدای سوت خمپاره به گوش میرسید و بعد از آن انفجار . با اینکه مدت زیادی در جبهه بودم اما به این صداها عادت نداشتم .  به آمادگاه گروهان رسیدم . انبار دار با لحن تمسخرآمیزی پرسید: سرباز قرارگاهی؟

وقتی جویای درست بودن سوالش شدم گفت از سر و وضع مرتبت حدس زدم . لوازمم رو تحویل گرفتم و راهی سنگر فرمانده برای معرفی شدم . فرمانده با روی خوشی پذیرای من شد و دستور داد من رو به سنگرم راهنمایی کنند .

باید از کانال میرفتیم . مسافتی رو در کانال طی کردم که با اشاره به من گفتن همینجاس . نگاه کردم . یک سنگر  گوچک روی سینه کش خاکریز که با گونی شن درست شده بود . داخل سنگر شدم . نمیشد تمام قد ایستاد . باید با قامتی خمیده وارد میشدی . سنگری با تقریبا" شش متر مساحت که پذیرای پنج سر باز بود . همه چی رنگ خاک بود . کف سنگر یک پتوی مندرس فرش بود و دیوارها همان گونی شن که روی اون نایلون کشیده بودن . چند تا سرباز جدید اونجا بودن . از خودم به نظر جوونتر میومدن . کسی که من رو آورده بود گفت: شما فرمانده این سربازها هستی و بعد در تاریکی ناپدید شد .

سنگر دقیقا" آخرین سنگر در اون خط بود .به فاصله حدود ۱۵ متر یک زاغه مهمات کوچک بود و بعد از آن یک پست نگهبانی و بعد خطی که تحویل واحد ما بود تموم میشد .  کانال تا اونجا ادامه داشت و بعد از اون مثل نعل اسب پیچ میخورد و ادامه پیدا میکرد . جاده ای که دو طرفش کانال حفر شده بود . پائین کانال رودخانه کله گاوی بود. آنطرف رودخانه دوباره خط شروع میشد که یک واحد از سپاه پاسداران  حفاظت از اونجا روبه عهده داشت ......

                                                           ***** 

شب شده بود .صدای جاری آب بگوش میرسید . ستاره ها در آسمان غوغا به پا کرده بودن و هلال نازک ما مهتاب فریبنده ای را بر دشت پهن کرده بود . صدای انفجارهای پراکنده به گوش میرسید . نفیر خمپاره دل شب را میشکافت و پس از برخورد با زمین تکه تکه به هوا میرفت . فقط بدنبال شکار انسان بود . با سربازهای سنگر سر صحبت باز شد . همگی بچه های گیلان بودن و همگی از نظر سنی از من کوچکتر . دارائی سنگر به یک بخاری علاءالدین که فیتیله اش نصفه میسوخت و چندتا بشقاب و قاشق خلاصه میشد . چون سنگر جدید بود هنوز دارای لوازم اولیه زندگی نشده بود .

بعد از کمی صحبت یکی از بچه ها رو برای نگهبانی خواستن . من چون شب اولم بود هنوز دارای مسئولیت نشده بودم . همسنگری بیرون رفت . شبها در اونجا خیلی زود شروع میشد . بعد از تاریکی هوا تقریبا" کاری جز نگهبانی وجود نداشت . چراغی هم که در سنگر نمیتونستی روشن کنی . اگر هم میشد در اون سنگر چراغی  موجود نبود . انگار شب پایان همه چیز بود.

اون شب در میان صدای انفجارهای پراکنده خوابیدم . شب عجیبی بود .........

                                                           *****

صبح بچه ها بیدارم کردن . نان و سیب زمینی پخته بجای صبحانه داشتیم . بعد از صرف صبحانه! رفتم بیرون . دشتی صاف که دو طرفش به فاصله حدود هفتصد متر و یا شاید کمتر خاکریز ایران و عراق بود . بچه ها به گود کردن کانال مشغول بودن . من مشغول قدم زدن شدم . صداهایی از کنار گوشم رد میشد که من نمیدونستم چیه . یکی از بچه ها دوان دوان اومد طرفم و منو به زمین خوابوند و گفت : اینجا باید از درون کانال راه بری و کلاه خود سرت بذاری . چون تک تیر اندازها ردت رو میگیرن و یه خال هندی(اصابت گلوله بر پیشانی) برات میذارن. اون موقع فهمیدم صداهایی که از کنار گوشم رد میشدن گلوله تک تیر اندازها بوده . کمی گشتم و تا حدی به اوضاع منطقه آشنا شدم . به کنار رودخانه کله گاوی که رسیدم نشستم و خودم رو به یک نخ سیگار مهمون کردم . یکی از بچه ها اومد و گفت اینجا نشین - خطرناکه و من بی اعتنا به حرفش دل به صدای آب سپردم که بی تفاوت به انفجار باروت و خون به راهش ادامه میداد و همچنان ترنم روح نوازش- یه اون فضا رنگ و بوی دیگری بخشیده بود .

ظهر موقع ناهار شده بود . یکی از بچه های سنگر با ظرفی به عنوان قابلمه به دنبال ماشین غذا رفت . و پس از مدتی اومد به سنگر . بچه ها حسابی خسته شده بودن و گرسنه شون بود . به ظرف غذا نگاه کردم . کمی برنج که با ته دیگ سوخته قاطی شده بود و لپه ماسیده با چند تکه استخوان به عنوان خورشت قیمه . واقعا" متعجب شده بودم و وقتی پرسیدم چرا برنج و خورشت اینجوریه در جوابم گفتن : چون اینجا آخر خطه و ماشین از سر خط غذا رو پخش میکنه تا اینجا برسه همینش میمونه . و من دیگه سوالی نکردم و با بچه ها مشغول صرف ناهار! شدیم .........

                                                           *****

در اونجا در همه حال و همه وقت صدای انفجار میومد . ناهار رو در میان صداهای پراکنده انفجار خوردیم و بعد دوباره بچه ها مشغول حفر کانال شدن . اون شب من باید پاسبخش میشدم . پاسبخشی به این شکل بود که پستهای نگهبانی یک محدوده مشخص رو در اختیارت میگذاشتن و باید یه نگهبانها سر کشی میکردی و مراقب اوضاع بودی . در قرارگاه پاسبخشی تقریبا" به تعویض نگهبانها محدود میشد و نهایتا" در طول ساعات پاسبخشی یک بار هم به پستها سر کشی میکردی . ولی در خط مقدم کمی قضیه فرق داشت . مکانهای پستها بسیار حساس بود . به عنوان مثال در خطی که من بودم ۲ پست داشتیم یه نام کمین که جلوی خط قرار گرفته بود . کمین ۱ تا حدی مرتب بود . فاصله اش از خاکریز خدود ۷۰ متر بود که از کانال میرفتی و به پست کمین میرسیدی . ولی کمین ۲ فاصله اش تا خاکریز حدود ۱۵۰ متر بود که قسمت کمی از راه کانال داشت و بقیه راه رو باید نیم خیز و بعضا" سینه خیز طی میکردی . و درست بالای رودخانه بود .

شب فرا رسید. تو سنگر نشسته بودم که یکی از بچه ها اومد و لوح نگهبانی رو تحویلم داد و گفت: مراقب باش . شب اولیه که پاسبخش شدی . مشکلی پیش اومد فوری فرمانده رو در جریان بذار ...

از سنگر بیرون رفتم. آسمون اونجا خیلی پر ستاره بود و شهابهای زیادی داشت . انگار میدونستن بچه هایی که اونجا هستن آرزوهای زیادی به دل دارن. ولی افسوس که عفریت مرگ همیشه حضور داشت .من همیشه محو تماشای ستاره ها میشدم و شهابها همیشه قبل از اینکه آرزوهایمان را در خیال خود ببینیم  در هوا میسوختن و خاکستر میشدن....

                                                           *****

همه بچه ها غیر از نگهبانها تو سنگراشون بودن . هیچ نوری به بیرون درز نمیکرد . گویی همه مخفیانه به زندگی ادامه میدادن . گهگاهی صدای انفجار دور و نزدیک میومد . به پستهای نگهبانی سر کشی میکردم و با نگهبانها کمی هم خوش و بش میکردم . به پستهای کمین رفتم . اونجا نمیشد صحبتی اضافی کرد . با چشمهای کاملا" باز باید اوضاع رو زیر نظر میگرفتی. کوچکترین سهل انگاری ممکن بود پیامد بسیار تلخ و غیر قابل جبران داشته باشه .

به خط برگشتم . کمی چشمانم خواب آلود شده بود . بالای خاکریز رفتم و رو به دشمن بصورت رگبار شروع به تیر اندازی کردم و سریع به پائین اومدم و جابجا شدم . چون ممکن بود از آتش دهانه تفنگ بتونن ردت رو بگیرن و گلوله خمپاره به سمتت بفرستن . گوشهام شروع یه سوت کشیدن کرد . خواب از چشمانم رفت . به آسمان نگاه کردم . بسیار زیبا شده بود . دب اکبر و اصغر خودنمایی میکردن و ستاره قطبی مغرورتر از همیشه میدرخشید . صدای رودخانه سیاهی رو میشکافت - از کنار ما میگذشت و به سمت دشمن میرفت . لذتش برای ما و دشمن برابر بود . ساعت نگهبانی به پایانش نزدیک میشد . نگهبانها رو عوض کردم و بعد به سنگر رفتم . بچه ها خسته از حفر کانال به خوابی خرگوشی فرو رفته بودن . منهم دراز کشیدم و خود را آماده خوابیدن کردم . ستاره های آسمون دلم رو شمردم و به خواب رفتم .

                                                            *****

چند روزی به همین شکل گذشت .خط مقدم برام عادی شده بود. به نوع زندگی در اونجا عادت کرده بودم . ولی سربازان اونجا با قرارگاه خیلی فرق داشتن . فقط یکی از همسنگریها بود که من تا حدی باهاش صمیمی شده بودم . اسمش مجید بود . صورتی گرد و چشمانی روشن داشت . از بقیه گرمتر به نظر میومد . گاهی اوقات با هم کنار رودخانه میرفتیم و سیگار میکشیدیم . نوای آب بهانه گذران اوقاتمون شده بود.........

                                                           *****

یکی از شبهای آبان ماه سال ۶۶ بود. حدود ۱۰ روز از انتقال من به خط مقدم گذشته بود. پاسبخش پاس یک بودم. سکوت عجیبی خط رو فرا گرفته بود . سربازهای قدیمی خط میگفتن سکوت به این شکل همیشه خطرناکه . در هوا تکه های ابر دیده میشد . دشت تاریکی شب رو به انتظار سپیدی صبح تحمل میکرد .  از کمین ۲ تماس گرفتن . مهمات میخواستن . نارنجک دستی و تفنگی براشون بردم . کمی پیششون نشستم و برگشتم . سکوت ادامه داشت . نگهبانها رو عوض کردم و برای تحویل لوح نگهانی به پاسبخش بعدی به سنگرش رفتم .خواب بود . بیدارش کردم و گفتم : مراقب باش یه وقت خوابت نبره . یکی از قدیمی ترین سربازهای خط بود . روزهای آخرش رو میگذروند . تازه از مرخصی اومده بود و با یکی دیگه از سربازهای همشهریش شیرینی نامزدیشون رو اوردن و به بچه ها دادن . سه روز بود که از مرخصی اومده بودن و من رابطه ای فراتر از سلام و احوالپرسی باهاشون نداشتم . به سنگر رفتم. بچه ها همه خواب بودن . منم تو جای خودم خزیدم و خسته از کار روزانه به خوابی عمیق فرو رفتم .

نمیدونم چقدر از خوابم گذشته بود که با صدای انفجارهای توپ و خمپاره از خواب بیدارم کرد . فکر کردم مثل همیشه عراقیها برای زهره چشم گرفتن آتش تهیه میریزن . بچه ها همه بیدار شده بودن . از جام بیرون نیمدم تا اینکه یکی از بچه ها سراسیمه وارد سنگر شد و گفت بیاین بیرون - حمله شده - شبیخون زدن.........

با عجله به بیرون دویدم . توپهای منور سرتاسر خط رو روشن کرده بودن . بوی باروت و خون فضا رو پر کرده بود . همه جا بهم ریخته بود . سنگرها رو میدیدم که در حال سوختن بود . دشمن به چند قدمی ما رسیده بود . داخل کانال شدم . خاکهای دیواره کانال از شدت انفجار به سر و صورتم میپاشید . زمین به لرزه در اومده بود . شاید حدود بیست نفر داخل قسمت نعلی شکل کانال بودیم . دشمن در فاصله حدود ۷۰ متری ما قابل رویت بود . بطرف هم تیراندازی میکردیم . یکی از بچه ها با آر پی جی رفت بالای خاکریز و گفت به من گلوله بدین تا......... یکی از بچه ها به سمت زاغه مهمات کنار سنگر ما رفت . من نفر آخر صف بودم . به دنبالش رفتم . گلوله های آر پی جی رو به بیرون پرت میکرد .منم روی خاکریز دراز کشیدم و خرج گلوله ها رو میبستم و بعد دست به دست به آر پی جی زن رسید . اولین گلوله که شلیک شد چند نفرشون در جا کشته شدن . گلوله های آر پی جی جلوشون رو گرفت تا اینکه گلوله ها تموم شد .  فرمانده دسته به پاش ترکش خورده بود . بچه ها اکثرا" مجروح شده بودن .با اسلحه بهشون تیر اندازی میکردیم . من دقیقا" سر پیچ کانال بودم که یکی از سربازهای کرد رو دیدم که به بازوش تیر خورده بود . . با همون لحجه کردیش به من گفت : کارمون تمومه باید اشهدمون رو بخونیم . مجید لباسش رو در اورد و زیر پیرهنش رو پاره کرد و رو بازوی سرباز کرد بست . بچه ها بطرف رودخونه رفتن . من نفر آخر صف بودم . همینطور که بچه ها بطرف رودخونه میرفتن صف تو کانال جلو میرفت . من نفر آخر بودم . به جایی رسیدم که  مسیر رودخونه بود . هر چی نگاه کردم کسی رو ندیدم . تنها مونده بودم . ۲ بار اشهد خوندم . دشمن درست در کانال روبرو بود . بطرف هم تیر اندازی میکردیم تا اینکه من درد شدیدی در کتف چپم حس کردم .  فریاد بلندی کشیدم و یکی از بچه ها به نام ناصر که اونهم تبعیدی بود از مسیر رودخونه بطرفم اومد ..........

                                                          *****

با ناصر به سمت رودخونه رفتیم . سراغ بچه ها رو گرفتم که اظهار بی اطلاعی کرد .(بعدا" فهمیدیم که به خط سپاه رفته بودن ) به دور و برم نگاه کردم . هیچکس نبود .  من جلو میرفتم و ناصر به دنبالم می اومد . به دنبال پناهی میگشتم که کسی نتونه ما دو نفر رو پیدا کنه . خط ما بطور کامل در اختیار دشمن قرار گرفته بود . کمی جلو رفتم . با ناصر به وسط بیشه ای که از درختچه های کوتاه و در هم درست شده بود خزیدیم . دشمن بطرفمون اومد اما به سبب پوشش گیاهی که داشتیم ترسید جلو بیاد . ولی ما دو نفر رو دیده بودن که به سمت بیشه رفتیم . اونجا رو بستن به رگبار تیربار گرینوف . تیرها بی هدف به طرف ما شلیک میشد و به اطرافمون اصابت میکرد . حدود ۱۵ دقیقه زیر رگبار مسلسل بودیم و بعد اونجارو زیر آتش گلوله خمپاره و توپ گرفتن که کسی نتونه دنبالشون کنه . گلوله های توپ و خمپاره در چند قدمیمون منفجر میشد . غوغائی بود . با ناصر روی زمین دراز کشیده بودیم . از صدای سوت گلوله ها میفهمیدیم که کنار ما منفجر میشه یا نه . غیر از گلوله خمپاره ۶۰ که سوت نمیکشید . فقط اون غافلگیرمون میکرد . ترکشها گاهی از فاصله خیلی کمی از ما رد میشد. کتفم خیلی درد داشت ولی روی اورکتم نشانی از خون نبود . مگسک اسلحه ام رو که لمس کردم متوجه شدم آسیب دیده و کاملا" دونیم شده بود .  یک ساعت به همین شکل گذشت . شدت انفجارها کم نشده بود . دستمو کردم زیر اورکتم که متوجه شدم پوست داخل اورکت و لباس زیرم غرق خون شده . تو اون مدت خون زیادی ازم رفته بود. .بیحال شده بودم . خودم هنوز نمیدونستم که چه اتفاقی برام افتاده . ناصر کاملا" خودش رو باخته بود . برام از مادرش حرف میزد . از اینکه فکر میکرد مادرش اون موقع داره خوابش رو میبینه . از من پرسید : دوست داری اسیر بشی یا شهید؟ من بهش جوابی ندادم و گفتم بهتره دنبال راه چاره باشیم . ناصر دوبار خودش رو خیس کرد . هر چه زمان میگذشت من کم جونتر میشدم .  نمیدونستم در خط ما چه خبره و چه کسانی اونجا مستقر هستن .

هوا گرگ و میش شده بود و رو به روشنی میرفت .از شدت گلوله باران کاسته شده بود . به اسلحه ام نگاه کردم . آنچه میدیدم باورم نمیشد . اتفاقی که افتاده بود به معجزه شبیه بود . گلوله فشنگ به مگسک اسلخه اصابت کرده بود . از نوع گلوله های دو زمانه بود که بعد از اصابت دوباره منفجر میشن . مگسک اسلحه رو منهدم کرده بود و بعد از انفجار منحرف شده و بصورت تکه های کوچک به کتفم فرورفته بودن . یعنی مسیر گلوله  اگر چیزی خدود ۲ سانت بالاتر یا پائینتر  بود من در جا به دیار باقی عزیمت کرده بودم .به ناصر اسلحه رو نشون دادم . چشمانش گرد شده بود و کلماتی رو بریده بریده میگفت که من متوجه نشدم چی میگه .

خورشید از افق کم کم نمایان شد. صدای انفجارها به کلی قطع شده بود . از خط صدای تیراندازی بگوش میرسید . من روی زمین افتاده بودم . ناصر هراسون بود . به ناصر گفتم اگه میتونی برو ببین چه خبره؟ من و من کرد . بهش اصراری نکردم . گفتم زیر بغل منو بگیر با هم بریم .از بیشه بیرون اومدیم . بلند شدم . تنم بشدت کوفته شده بود . خون زیادی ازم رفته بود . هنوز نمیدونستیم تو خط چه خبره . بطرف خط به راه افتادیم . فاصله زیادی نداشتیم . در حین جلو رفتن ناصر داد میزد که نزنین ما هستیم. چند نفرو از دور دیدیم که با دستشون به ما اشاره میکنن . حالتشون به دشمن نمیخورد . ناصر همچنان همون کلمات رو فریاد میزد تا به خط رسیدیم . خدای من چی میدیدم!!................

                                                           *****

 به اولین چیزی که نگاهم افتاد سنگرمون بود که در حال سوختن بود . تراورسهای سقف( چوبهای قطور که در ساخت سقف سنگر بکار میرفتن) کاملا" ذغال شده بود و از دلشون شعله آتش زبونه میکشید . بچه های سپاه خط رو گرفته بودن. قدم به قدم پرچم منافقین نصب شده بود . هموطنانی که دست در دست دشمن به برادرانشون حمله میکردن تا افتخاری نزد اربابانشون دست و پا کنن . وجودم رو تلخی فراگرفته بود . جلوتر رفتم . به اولین جنازه ای که برخوردم مربوط به جوان ترکی بود که شیرینی نامزدیش رو خورده بودیم . قد بلندی داشت . روی شکم به زمین افتاده بود . پای چپش صاف بود و پای راستش روی زمین از زانو خم شده بود . گونه چپش روی زمین و دستهاش به موازای بدنش روی زمین دراز بود . حدود یک چهارم جمجمه اش رو ترکش برده بود و خون تا حدود نیم متری اش روی زمین لغزیده بود و بصورت لخته باقی مونده بود . جنازه دوم مربوط به یکی از بچه های اهل کازرون بود . وسط پیشونیش یک سالک بزرگ دراومده بود . فرمانده گروهان برای تنبیهش هشتادوسه روز بدون مرخصی توی منطقه نگهش داشته بود . رفقاش میگفتن فردای آنروز قرار بود به مرخصی بره . پشتش روی زمین بود . پای چپش صاف و پای راستش از زانو بطرف بالا خم شده بود. ترکش به پهلوی راستش اصابت کرده بود . یک تیکه گوشتشو قلوه کن کرده بود . دست چپش به موازای بدنش روی زمین و دست راستش از آرنج به طرف بالا خم شده بود و پنجه هاش به حالت چنگ در هوا خشک شده بود.سومین جنازه ای که دیدم پاسبخش بعد از من بود . در کانال به حالت صاف و درازکش افتاده بود . پشتش به زمین بود و شونه هاش در دوطرف کانال گیر کرده بود . تنش مثل آبکش سوراخ سوراخ شده بود . شاید صد یا دویست فشنگ تو تنش فرو رفته بود . بعدها فهمیدم که با از خود گذشتگی نفوذ دشمن رو به بچه ها اطلاع داده بود و احتمالا" اولین شهید آن شب بود . و اما مابقی جنازه ها با کم و زیادش یه چیزی تو همین مایه ها بود که چون بیحال شده بودم نتونستم توجه دقیقی بهشون بکنم . فقط یادمه وانتهای گردان اومده بودن و پر میکردن و میبردن و ماشینها از سنگینی آرزوهای بر بادرفته شان به زمین نزدیک شده بود............

                                                           *****

روی زمین افتاده بودم و خون از کتفم جاری بود . بیحال شده بودم . چهره ام رو گردی از خاک پوشونده بود و وجودم رو موجی از نفرت و عشق . خورشید کامل بالا اومده بود و زمان حکم فرمائیش فرا رسیده بود . فرمانده گردان به خط اومد . بیسیم چی همراهش بود . فرمانده پای بیسیم فریاد میزد و نیرو میخواست . آمبولانس تو خط موجود نبود . همه سنگرها متلاشی شده بودن . بعدا" فهمیدم که منافقین بچه ها رو غافلگیر کرده بودن و به در سنگرها میرفتن و هر کس که خودش رو اسیر نمیکرد - سنگر رو با آدمهای داخلش با گلوله های آر پی جی منفجر میکردن. بودند در آن میان سربازانی که ساعتها در آتش کینه و نفرت سوخته بودن و ازشون جز تکه استخوانهایی باقی نمونده بود . یک جیپ کا ام من رو به پشت خط منتقل کرد . و از اونجا با یک آمبولانس نیسان به بهداری ایلام منتقل شدم . در اونجا با چند نفر از بچه های گروهان برخورد کردم . از دو گروهان پیاده حدود بیست نفر باقی مونده بودیم . که من جزء بهترینها بودم . چون لااقل روی دو پا راه میرفتم . بهداری ایلام پر از مجروحان جنگی شده بود . به شکل سرپایی مداوام کردن .لباسهام خونی بود . یک پیراهن بهم دادن و مقداری پول  و به بهداری تهران اعزام شدم .

با وضعیت رقت باری راهی تهران شدم .گیج و منگ بودم . نه کسی رو میدیدم و نه چیزی میشنیدم . تمام اتفاقات مثل فیلمی در ذهنم به نمایش در اومده بود . سنگینی لحظات آن اتفاق تلخ  تازه داشت خودش رو نشون میداد .

شب از نیمه گذشته بود که به میدان آزادی رسیدم .  ماشینهای کرایه دور میدان ایستاده بودند . همه بکار خود بودند . خود را غریبه ای در شهر دیدم . مات و مبهوت از اتفاقاتی که افتاده بود- خیره به آدمهای اطرافم-بر لب مهر سکوت زدم  . 

فردای آنروز به بهداری رفتم . یازده ترکش ریز در کتف و بازوی چپم فرو رفته بود . با هیچکس نمیتونستم از اتفاقی که افتاده بود حرف بزنم . چی باید میگفتم . در تهران همه به فکر زندگی و مشغله خود بودن . جبهه و جنگ تنها از طریق رادیو و تلویزیون وجود داشت . آن موقع خود را در میان انسانهای اطرافم تنهاتر از همیشه یافتم . یک ماه تهران بودم و بعد از بهبود نسبی به منطقه برگشتم .

                                                           *****

دیوارهای سرد همدل و همزبانم . زمان را پشت سر میگذارم . با سکوت.....با خیال.......

                                                          *****

رنگ خون سرتاسر افق را منقش کرده و نخلهای سوخته در بر آنان چون مینیاتوری متحرک یادآور زیبایی در این سرزمین میباشد .

ابری سنگین کم کم بر افق مینشیند و طبیعت مرده اش- دشت را در انتظار طولانی چند ساله اش فرو میبرد . به انتظار لحظه ای آرامش تا زمین سوخته اش را به طبیعت درونش بیاراید .

                                                         *****

دشت مهران رنگ و بویی دیگر گرفته بود . حس غریبی مرا به طرف خاک میکشاند. بر خاک عریان نشستم و با دستانم لمس کردم این خاک مقدس و تطهیر شده را . احساس کردم ریشه های وجودم بدنبال قطره های آب فرو میرود در این خاک گرم .به روی زانوهایم تکیه زدم و سر به خاک ساییدم . سجده کردم عظمت آن روح بزرگی که وجودش سراسر شور زندگی بود .سیلی از درونم جوشید و از دروازهء چشمانم قطره اشکی چکید بر خاک مقدس.  گونهای دشت با غروری عجیب - آبیاری شده از خون سربازان پاک وطن سینه به سینهء خورشید- عظمت و شکوه شهیدان بی ریا و بی منت رو فریاد میکردن . رودخانه کله گاوی همچنان جاری بود و با جوش و خروش دل زمین را میشکافت و  از کنار ما بطرف دشمن در جریان بود . نیروهای جدید جایگزین شده بودن و جز یاد و خاطره ای از آنشب باقی نبود ولی دشت مهران با شکفتن لاله های وحشی همیشه گواه خواهد داد استواری مردانی از جنس بلور و آیینه را...............

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 1 AM توسط غلامرضا |


دیوارهای سرد همدل و همزبانم . زمان را پشت سر میگذارم . با سکوت.....با خیال.......

                                                        *************

رنگ خون سرتاسر افق را منقش کرده و نخلهای سوخته در بر آنان چون مینیاتوری متحرک یادآور زیبایی در این سرزمین میباشد .

ابری سنگین کم کم بر افق مینشیند و طبیعت مرده اش- دشت را در انتظار طولانی چند ساله اش فرو میبرد . به انتظار لحظه ای آرامش تا زمین سوخته اش را به طبیعت درونش بیاراید .

                                                         *************

دشت مهران رنگ و بویی دیگر گرفته بود . حس غریبی مرا به طرف خاک میکشاند. بر خاک عریان نشستم و با دستانم لمس کردم این خاک مقدس و تطهیر شده را . احساس کردم ریشه های وجودم بدنبال قطره های آب فرو میرود در این خاک گرم .به روی زانوهایم تکیه زدم و سر به خاک ساییدم . سجده کردم عظمت آن روح بزرگی که وجودش سراسر شور زندگی بود .سیلی از درونم جوشید و از دروازهء چشمانم قطره اشکی چکید بر خاک مقدس.  گونهای دشت با غروری عجیب - آبیاری شده از خون سربازان پاک وطن سینه به سینهء خورشید- عظمت و شکوه شهیدان بی ریا و بی منت رو فریاد میکردن . رودخانه کله گاوی همچنان جاری بود و با جوش و خروش دل زمین را میشکافت و  از کنار ما بطرف دشمن در جریان بود . نیروهای جدید جایگزین شده بودن و جز یاد و خاطره ای از آنشب باقی نبود ولی دشت مهران با شکفتن لاله های وحشی همیشه گواه خواهد داد استواری مردانی از جنس بلور و آیینه را...............

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3 AM توسط غلامرضا |


روی زمین افتاده بودم و خون از کتفم جاری بود . بیحال شده بودم . چهره ام رو گردی از خاک پوشونده بود و وجودم رو موجی از نفرت و عشق . خورشید کامل بالا اومده بود و زمان حکم فرمائیش فرا رسیده بود . فرمانده گردان به خط اومد . بیسیم چی همراهش بود . فرمانده پای بیسیم فریاد میزد و نیرو میخواست . آمبولانس تو خط موجود نبود . همه سنگرها متلاشی شده بودن . بعدا" فهمیدم که منافقین بچه ها رو غافلگیر کرده بودن و به در سنگرها میرفتن و هر کس که خودش رو اسیر نمیکرد - سنگر رو با آدمهای داخلش با گلوله های آر پی جی منفجر میکردن. بودند در آن میان سربازانی که ساعتها در آتش کینه و نفرت سوخته بودن و ازشون جز تکه استخوانهایی باقی نمونده بود . یک جیپ کا ام من رو به پشت خط منتقل کرد . و از اونجا با یک آمبولانس نیسان به بهداری ایلام منتقل شدم . در اونجا با چند نفر از بچه های گروهان برخورد کردم . از دو گروهان پیاده حدود بیست نفر باقی مونده بودیم . که من جزء بهترینها بودم . چون لااقل روی دو پا راه میرفتم . بهداری ایلام پر از مجروحان جنگی شده بود . به شکل سرپایی مداوام کردن .لباسهام خونی بود . یک پیراهن بهم دادن و مقداری پول  و به بهداری تهران اعزام شدم .

با وضعیت رقت باری راهی تهران شدم .گیج و منگ بودم . نه کسی رو میدیدم و نه چیزی میشنیدم . تمام اتفاقات مثل فیلمی در ذهنم به نمایش در اومده بود . سنگینی لحظات آن اتفاق تلخ  تازه داشت خودش رو نشون میداد .

شب از نیمه گذشته بود که به میدان آزادی رسیدم .  ماشینهای کرایه دور میدان ایستاده بودند . همه بکار خود بودند . خود را غریبه ای در شهر دیدم . مات و مبهوت از اتفاقاتی که افتاده بود- خیره به آدمهای اطرافم-بر لب مهر سکوت زدم  . 

فردای آنروز به بهداری رفتم . یازده ترکش ریز در کتف و بازوی چپم فرو رفته بود . با هیچکس نمیتونستم از اتفاقی که افتاده بود حرف بزنم . چی باید میگفتم . در تهران همه به فکر زندگی و مشغله خود بودن . جبهه و جنگ تنها از طریق رادیو و تلویزیون وجود داشت . آن موقع خود را در میان انسانهای اطرافم تنهاتر از همیشه یافتم . یک ماه تهران بودم و بعد از بهبود نسبی به منطقه برگشتم .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 0 AM توسط غلامرضا |


 به اولین چیزی که نگاهم افتاد سنگرمون بود که در حال سوختن بود . تراورسهای سقف( چوبهای قطور که در ساخت سقف سنگر بکار میرفتن) کاملا" ذغال شده بود و از دلشون شعله آتش زبونه میکشید . بچه های سپاه خط رو گرفته بودن. قدم به قدم پرچم منافقین نصب شده بود . هموطنانی که دست در دست دشمن به برادرانشون حمله میکردن تا افتخاری نزد اربابانشون دست و پا کنن . وجودم رو تلخی فراگرفته بود . جلوتر رفتم . به اولین جنازه ای که برخوردم مربوط به جوان ترکی بود که شیرینی نامزدیش رو خورده بودیم . قد بلندی داشت . روی شکم به زمین افتاده بود . پای چپش صاف بود و پای راستش روی زمین از زانو خم شده بود . گونه چپش روی زمین و دستهاش به موازای بدنش روی زمین دراز بود . حدود یک چهارم جمجمه اش رو ترکش برده بود و خون تا حدود نیم متری اش روی زمین لغزیده بود و بصورت لخته باقی مونده بود . جنازه دوم مربوط به یکی از بچه های اهل کازرون بود . وسط پیشونیش یک سالک بزرگ دراومده بود . فرمانده گروهان برای تنبیهش هشتادوسه روز بدون مرخصی توی منطقه نگهش داشته بود . رفقاش میگفتن فردای آنروز قرار بود به مرخصی بره . پشتش روی زمین بود . پای چپش صاف و پای راستش از زانو بطرف بالا خم شده بود. ترکش به پهلوی راستش اصابت کرده بود . یک تیکه گوشتشو قلوه کن کرده بود . دست چپش به موازای بدنش روی زمین و دست راستش از آرنج به طرف بالا خم شده بود و پنجه هاش به حالت چنگ در هوا خشک شده بود.سومین جنازه ای که دیدم پاسبخش بعد از من بود . در کانال به حالت صاف و درازکش افتاده بود . پشتش به زمین بود و شونه هاش در دوطرف کانال گیر کرده بود . تنش مثل آبکش سوراخ سوراخ شده بود . شاید صد یا دویست فشنگ تو تنش فرو رفته بود . بعدها فهمیدم که با از خود گذشتگی نفوذ دشمن رو به بچه ها اطلاع داده بود و احتمالا" اولین شهید آن شب بود . و اما مابقی جنازه ها با کم و زیادش یه چیزی تو همین مایه ها بود که چون بیحال شده بودم نتونستم توجه دقیقی بهشون بکنم . فقط یادمه وانتهای گردان اومده بودن و پر میکردن و میبردن و ماشینها از سنگینی آرزوهای بر بادرفته شان به زمین نزدیک شده بود............

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 10 PM توسط غلامرضا |


با ناصر به سمت رودخونه رفتیم . سراغ بچه ها رو گرفتم که اظهار بی اطلاعی کرد .(بعدا" فهمیدیم که به خط سپاه رفته بودن ) به دور و برم نگاه کردم . هیچکس نبود .  من جلو میرفتم و ناصر به دنبالم می اومد . به دنبال پناهی میگشتم که کسی نتونه ما دو نفر رو پیدا کنه . خط ما بطور کامل در اختیار دشمن قرار گرفته بود . کمی جلو رفتم . با ناصر به وسط بیشه ای که از درختچه های کوتاه و در هم درست شده بود خزیدیم . دشمن بطرفمون اومد اما به سبب پوشش گیاهی که داشتیم ترسید جلو بیاد . ولی ما دو نفر رو دیده بودن که به سمت بیشه رفتیم . اونجا رو بستن به رگبار تیربار گرینوف . تیرها بی هدف به طرف ما شلیک میشد و به اطرافمون اصابت میکرد . حدود ۱۵ دقیقه زیر رگبار مسلسل بودیم و بعد اونجارو زیر آتش گلوله خمپاره و توپ گرفتن که کسی نتونه دنبالشون کنه . گلوله های توپ و خمپاره در چند قدمیمون منفجر میشد . غوغائی بود . با ناصر روی زمین دراز کشیده بودیم . از صدای سوت گلوله ها میفهمیدیم که کنار ما منفجر میشه یا نه . غیر از گلوله خمپاره ۶۰ که سوت نمیکشید . فقط اون غافلگیرمون میکرد . ترکشها گاهی از فاصله خیلی کمی از ما رد میشد. کتفم خیلی درد داشت ولی روی اورکتم نشانی از خون نبود . مگسک اسلحه ام رو که لمس کردم متوجه شدم آسیب دیده و کاملا" دونیم شده بود .  یک ساعت به همین شکل گذشت . شدت انفجارها کم نشده بود . دستمو کردم زیر اورکتم که متوجه شدم پوست داخل اورکت و لباس زیرم غرق خون شده . تو اون مدت خون زیادی ازم رفته بود. .بیحال شده بودم . خودم هنوز نمیدونستم که چه اتفاقی برام افتاده . ناصر کاملا" خودش رو باخته بود . برام از مادرش حرف میزد . از اینکه فکر میکرد مادرش اون موقع داره خوابش رو میبینه . از من پرسید : دوست داری اسیر بشی یا شهید؟ من بهش جوابی ندادم و گفتم بهتره دنبال راه چاره باشیم . ناصر دوبار خودش رو خیس کرد . هر چه زمان میگذشت من کم جونتر میشدم .  نمیدونستم در خط ما چه خبره و چه کسانی اونجا مستقر هستن .

هوا گرگ و میش شده بود و رو به روشنی میرفت .از شدت گلوله باران کاسته شده بود . به اسلحه ام نگاه کردم . آنچه میدیدم باورم نمیشد . اتفاقی که افتاده بود به معجزه شبیه بود . گلوله فشنگ به مگسک اسلخه اصابت کرده بود . از نوع گلوله های دو زمانه بود که بعد از اصابت دوباره منفجر میشن . مگسک اسلحه رو منهدم کرده بود و بعد از انفجار منحرف شده و بصورت تکه های کوچک به کتفم فرورفته بودن . یعنی مسیر گلوله  اگر چیزی خدود ۲ سانت بالاتر یا پائینتر  بود من در جا به دیار باقی عزیمت کرده بودم .به ناصر اسلحه رو نشون دادم . چشمانش گرد شده بود و کلماتی رو بریده بریده میگفت که من متوجه نشدم چی میگه .

خورشید از افق کم کم نمایان شد. صدای انفجارها به کلی قطع شده بود . از خط صدای تیراندازی بگوش میرسید . من روی زمین افتاده بودم . ناصر هراسون بود . به ناصر گفتم اگه میتونی برو ببین چه خبره؟ من و من کرد . بهش اصراری نکردم . گفتم زیر بغل منو بگیر با هم بریم .از بیشه بیرون اومدیم . بلند شدم . تنم بشدت کوفته شده بود . خون زیادی ازم رفته بود . هنوز نمیدونستیم تو خط چه خبره . بطرف خط به راه افتادیم . فاصله زیادی نداشتیم . در حین جلو رفتن ناصر داد میزد که نزنین ما هستیم. چند نفرو از دور دیدیم که با دستشون به ما اشاره میکنن . حالتشون به دشمن نمیخورد . ناصر همچنان همون کلمات رو فریاد میزد تا به خط رسیدیم . خدای من چی میدیدم!!................

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 0 AM توسط غلامرضا |


یکی از شبهای آبان ماه سال ۶۶ بود. حدود ۱۰ روز از انتقال من به خط مقدم گذشته بود. پاسبخش پاس یک بودم. سکوت عجیبی خط رو فرا گرفته بود . سربازهای قدیمی خط میگفتن سکوت به این شکل همیشه خطرناکه . در هوا تکه های ابر دیده میشد . دشت تاریکی شب رو به انتظار سپیدی صبح تحمل میکرد .  از کمین ۲ تماس گرفتن . مهمات میخواستن . نارنجک دستی و تفنگی براشون بردم . کمی پیششون نشستم و برگشتم . سکوت ادامه داشت . نگهبانها رو عوض کردم و برای تحویل لوح نگهانی به پاسبخش بعدی به سنگرش رفتم .خواب بود . بیدارش کردم و گفتم : مراقب باش یه وقت خوابت نبره . یکی از قدیمی ترین سربازهای خط بود . روزهای آخرش رو میگذروند . تازه از مرخصی اومده بود و با یکی دیگه از سربازهای همشهریش شیرینی نامزدیشون رو اوردن و به بچه ها دادن . سه روز بود که از مرخصی اومده بودن و من رابطه ای فراتر از سلام و احوالپرسی باهاشون نداشتم . به سنگر رفتم. بچه ها همه خواب بودن . منم تو جای خودم خزیدم و خسته از کار روزانه به خوابی عمیق فرو رفتم .

نمیدونم چقدر از خوابم گذشته بود که با صدای انفجارهای توپ و خمپاره از خواب بیدارم کرد . فکر کردم مثل همیشه عراقیها برای زهره چشم گرفتن آتش تهیه میریزن . بچه ها همه بیدار شده بودن . از جام بیرون نیمدم تا اینکه یکی از بچه ها سراسیمه وارد سنگر شد و گفت بیاین بیرون - حمله شده - شبیخون زدن.........

با عجله به بیرون دویدم . توپهای منور سرتاسر خط رو روشن کرده بودن . بوی باروت و خون فضا رو پر کرده بود . همه جا بهم ریخته بود . سنگرها رو میدیدم که در حال سوختن بود . دشمن به چند قدمی ما رسیده بود . داخل کانال شدم . خاکهای دیواره کانال از شدت انفجار به سر و صورتم میپاشید . زمین به لرزه در اومده بود . شاید حدود بیست نفر داخل قسمت نعلی شکل کانال بودیم . دشمن در فاصله حدود ۷۰ متری ما قابل رویت بود . بطرف هم تیراندازی میکردیم . یکی از بچه ها با آر پی جی رفت بالای خاکریز و گفت به من گلوله بدین تا......... یکی از بچه ها به سمت زاغه مهمات کنار سنگر ما رفت . من نفر آخر صف بودم . به دنبالش رفتم . گلوله های آر پی جی رو به بیرون پرت میکرد .منم روی خاکریز دراز کشیدم و خرج گلوله ها رو میبستم و بعد دست به دست به آر پی جی زن رسید . اولین گلوله که شلیک شد چند نفرشون در جا کشته شدن . گلوله های آر پی جی جلوشون رو گرفت تا اینکه گلوله ها تموم شد .  فرمانده دسته به پاش ترکش خورده بود . بچه ها اکثرا" مجروح شده بودن .با اسلحه بهشون تیر اندازی میکردیم . من دقیقا" سر پیچ کانال بودم که یکی از سربازهای کرد رو دیدم که به بازوش تیر خورده بود . . با همون لحجه کردیش به من گفت : کارمون تمومه باید اشهدمون رو بخونیم . مجید لباسش رو در اورد و زیر پیرهنش رو پاره کرد و رو بازوی سرباز کرد بست . بچه ها بطرف رودخونه رفتن . من نفر آخر صف بودم . همینطور که بچه ها بطرف رودخونه میرفتن صف تو کانال جلو میرفت . من نفر آخر بودم . به جایی رسیدم که  مسیر رودخونه بود . هر چی نگاه کردم کسی رو ندیدم . تنها مونده بودم . ۲ بار اشهد خوندم . دشمن درست در کانال روبرو بود . بطرف هم تیر اندازی میکردیم تا اینکه من درد شدیدی در کتف چپم حس کردم .  فریاد بلندی کشیدم و یکی از بچه ها به نام ناصر که اونهم تبعیدی بود از مسیر رودخونه بطرفم اومد ..........

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 0 AM توسط غلامرضا |


همه بچه ها غیر از نگهبانها تو سنگراشون بودن . هیچ نوری به بیرون درز نمیکرد . گویی همه مخفیانه به زندگی ادامه میدادن . گهگاهی صدای انفجار دور و نزدیک میومد . به پستهای نگهبانی سر کشی میکردم و با نگهبانها کمی هم خوش و بش میکردم . به پستهای کمین رفتم . اونجا نمیشد صحبتی اضافی کرد . با چشمهای کاملا" باز باید اوضاع رو زیر نظر میگرفتی. کوچکترین سهل انگاری ممکن بود پیامد بسیار تلخ و غیر قابل جبران داشته باشه .

به خط برگشتم . کمی چشمانم خواب آلود شده بود . بالای خاکریز رفتم و رو به دشمن بصورت رگبار شروع به تیر اندازی کردم و سریع به پائین اومدم و جابجا شدم . چون ممکن بود از آتش دهانه تفنگ بتونن ردت رو بگیرن و گلوله خمپاره به سمتت بفرستن . گوشهام شروع یه سوت کشیدن کرد . خواب از چشمانم رفت . به آسمان نگاه کردم . بسیار زیبا شده بود . دب اکبر و اصغر خودنمایی میکردن و ستاره قطبی مغرورتر از همیشه میدرخشید . صدای رودخانه سیاهی رو میشکافت - از کنار ما میگذشت و به سمت دشمن میرفت . لذتش برای ما و دشمن برابر بود . ساعت نگهبانی به پایانش نزدیک میشد . نگهبانها رو عوض کردم و بعد به سنگر رفتم . بچه ها خسته از حفر کانال به خوابی خرگوشی فرو رفته بودن . منهم دراز کشیدم و خود را آماده خوابیدن کردم . ستاره های آسمون دلم رو شمردم و به خواب رفتم .

                                                                 *********

چند روزی به همین شکل گذشت .خط مقدم برام عادی شده بود. به نوع زندگی در اونجا عادت کرده بودم . ولی سربازان اونجا با قرارگاه خیلی فرق داشتن . فقط یکی از همسنگریها بود که من تا حدی باهاش صمیمی شده بودم . اسمش مجید بود . صورتی گرد و چشمانی روشن داشت . از بقیه گرمتر به نظر میومد . گاهی اوقات با هم کنار رودخانه میرفتیم و سیگار میکشیدیم . نوای آب بهانه گذران اوقاتمون شده بود.........

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 0 AM توسط غلامرضا |


در اونجا در همه حال و همه وقت صدای انفجار میومد . ناهار رو در میان صداهای پراکنده انفجار خوردیم و بعد دوباره بچه ها مشغول حفر کانال شدن . اون شب من باید پاسبخش میشدم . پاسبخشی به این شکل بود که پستهای نگهبانی یک محدوده مشخص رو در اختیارت میگذاشتن و باید یه نگهبانها سر کشی میکردی و مراقب اوضاع بودی . در قرارگاه پاسبخشی تقریبا" به تعویض نگهبانها محدود میشد و نهایتا" در طول ساعات پاسبخشی یک بار هم به پستها سر کشی میکردی . ولی در خط مقدم کمی قضیه فرق داشت . مکانهای پستها بسیار حساس بود . به عنوان مثال در خطی که من بودم ۲ پست داشتیم یه نام کمین که جلوی خط قرار گرفته بود . کمین ۱ تا حدی مرتب بود . فاصله اش از خاکریز خدود ۷۰ متر بود که از کانال میرفتی و به پست کمین میرسیدی . ولی کمین ۲ فاصله اش تا خاکریز حدود ۱۵۰ متر بود که قسمت کمی از راه کانال داشت و بقیه راه رو باید نیم خیز و بعضا" سینه خیز طی میکردی . و درست بالای رودخانه بود .

شب فرا رسید. تو سنگر نشسته بودم که یکی از بچه ها اومد و لوح نگهبانی رو تحویلم داد و گفت: مراقب باش . شب اولیه که پاسبخش شدی . مشکلی پیش اومد فوری فرمانده رو در جریان بذار ...

از سنگر بیرون رفتم. آسمون اونجا خیلی پر ستاره بود و شهابهای زیادی داشت . انگار میدونستن بچه هایی که اونجا هستن آرزوهای زیادی به دل دارن. ولی افسوس که عفریت مرگ همیشه حضور داشت .من همیشه محو تماشای ستاره ها میشدم و شهابها همیشه قبل از اینکه آرزوهایمان را در خیال خود ببینیم  در هوا میسوختن و خاکستر میشدن....

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 0 AM توسط غلامرضا |