تبليغاتX
vahmesabz

 افکارم پریشان و دستانم سرد است. آشفته ام. رقص قلم را بر روی دشت سفید کاغذ یارای آغازی نیست. کسالت جمعه در ذهنم لانه کرده و حرکت را از دستانم ستانده است.آسمان شهر من روزهایش خاکستری و شبهایش بی ستاره اند. گاه می اندیشم که من در کجای جهان ایستاده ام و چه روزگاری بر زمین زیر پایم رفته است.از سرعت گذر عمر در حیرتم ودر میان دیروز و همیشه خود را نمییابم. به آسمان پنجره اتاقم خیره هستم. در آرزوی تابش ستاره ای شب را آغاز میکنم.کورسویی در آن دور دست بشارت زندگی را نوید میدهدو من به آرزوی صبحدمی خواب امید خود را آغاز میکنم...................

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 9 PM توسط غلامرضا |


جمعه کسالت بار. لحظه های تکرار را تکرار میکنم . قدم میزنم در کوچه باغهای گذشته . کوچه باغهایی که اکنون حجمهای سیمانی تسخیرش کرده و تصنع انگیزه حضور بلبلان را به فراموشی سپرده است .

قدم میزنم . بر روی زمینی که کودکی من را به یاد دارد و اکنون دردی از ستونهای آهن و سنگ به دل دارد و دیگر مجال قدمهای کودکانه بر روی آن نیست. 

در گذشته ها در سفرم. در میان فریادهای پر شور کودکانه غوطه میخورم و در حسرت لحظه های پاکِ از دست رفته بر چشمانم نم اشکی مینشیند . چه ارزان از دست دادیم آن دلهای صاف را و چه راحت باخت خود را به دست خود رقم زدیم.

در حیرتم . چه رازی در گذشته است که همیشه یاد آوری آن حسرتی سنگین به دل میگذارد و تکرار آن همیشه آرزوی محال و مشترک همه انسانهای روی زمین است . واقعا" که در حیرتم...........

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 10 PM توسط غلامرضا |


گاهی اوقات دلتنگی آدم رو به تلخ نوشتن وادار میکنه و گاهی اوقات از فرط شادی قلم در دستان آدمی به رقصی موزون وادار میشه. امشب در حالتی سبکبال به دور از رخوت دلتنگی قلم در دستانم رقصی موزون را آغاز کرده و دیار فراموش شدگان در وجودم بن بستی سخت را تجربه میکند.مهتاب با نور خیره کننده خود عشوه گری را آغاز کرده و ستاره ها بر گرد آن غیبت خورشید را به جشنی سرمستانه مبدل ساخته اند.  . خورشید  در انتظار صبحدم به نظاره رقص ماه وستارگان  ایستاده و تواضع و ایثار از چهره پر توانش تراوش میکند. تنهایی آزارم نمیدهد و انتظار حضور نجیبانه خورشید مرا به تماشای آسمان بالای سرم واداشته.خورشید آرام و بی ادعا تاریکی را در خود میبلعد تا گرمایش بهانه جشن دیگر ماه با زنگوله های خود باشد........................

 

                                                                                                   

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 11 PM توسط غلامرضا |


آسمان بالای سرم را ابرهایی از جنس بلور آراسته است . گویی آسمان هم با دلی پر از درد صبحدم را آ غاز کرده و بغضی سنگین راه را بر بارش بلورهای رنگینش بسته است و خورشید با همه عظمتش بر پشت ابرها راهی برای نمایاندن خود میجوید.  من در حسرت دیدار روشنایی صبحدم  شبی بس طولانی و بی ستاره را طی کرده ام. گویی شب پایانی ندارد و خورشید را رمقی برای زدودن ابرها نیست .

ناگاه ابرهای تیره از راه میرسند . باد ی سهمگین میوزد . درختان در حسرت دیدار خورشید بر خود میلرزند . ابرهای تیره بغض آسمان را میشکند .

زیر سقف آسمان مینشینم. تیرگی همه جا را فرا گرفته . من در آرزوی دیدار خورشیدم و گویی آسمان از سنگینی آرزوی من میگرید.......

                                                                                              

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 7 PM توسط غلامرضا |