تبليغاتX
vahmesabz

من همچون كودكي در دستان تو
 مانند ياء س برگي در بادي سهمگين 
كه به سوي آرامشي 
بي شتاب بر خاك مينشيند

*********
آرامش من اینگونه است..............

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 11 PM توسط غلامرضا |


آسمان بالای سرم را ابرهایی از جنس بلور آراسته است . گویی آسمان هم با دلی پر از درد صبحدم را آ غاز کرده و بغضی سنگین راه را بر بارش بلورهای رنگینش بسته است و خورشید با همه عظمتش بر پشت ابرها راهی برای نمایاندن خود میجوید.  من در حسرت دیدار روشنایی صبحدم  شبی بس طولانی و بی ستاره را طی کرده ام. گویی شب پایانی ندارد و خورشید را رمقی برای زدودن ابرها نیست .

ناگاه ابرهای تیره از راه میرسند . باد ی سهمگین میوزد . درختان در حسرت دیدار خورشید بر خود میلرزند . ابرهای تیره بغض آسمان را میشکند .

زیر سقف آسمان مینشینم. تیرگی همه جا را فرا گرفته . من در آرزوی دیدار خورشیدم و گویی آسمان از سنگینی آرزوی من میگرید.......

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11 PM توسط غلامرضا |


آمدم . زندگی همین است . پر است از اتفاقات پیش بینی نشده . به همین سادگی حضورت ناپایدار میشود و اسمت در میان هیاهوی مشکلاتی که نمیدانی چیست و از کجا آمده گم میشود . البته با هویت پایدار میتوانی همیشه حضورت را پایدار کنی حتی اگر انکارت کنند .سعی بر این دارم مثل گذشته با مخاطبانم ارتباط بهتر و گرمتری را تجربه کنم . امید است دوستان همراهم باشند که بهترین سرمایه این کار مخاطبانی فهیم و همراه میباشد.در میان شما خواهم ماند.........

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 10 PM توسط غلامرضا |


ساعتهاست که چشم بر دشت سفید کاغذ مات و مبهوت در انتظار رهگذری بر مُخَیَلیه ذهنم تا مگر بر این دشت روان شوم. باران بر شیشه های پنجره مینشیند و هر قطره ای در نظرم بسان رودی-با قدرتی آرام راه خود را میگشاید . خود را جاری میسازم و در وجود این لحظه  بسان قطره ای در اقیانوسی همراه امواج-جاری میشوم و باور میکنم وجود خود را همچون قطره در اقیانوسی.............. 

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 10 PM توسط غلامرضا |