تبليغاتX
vahmesabz

نمیدونم این قصه از کجا باید شروع بشه. حتما" اینم ناتمام میمونه و میره لای بقیه چرکنویسها تا شاید یه روزی این خطوط کج و معوج بهانه دلخوشی و تنهاییم بشه . کسی چه میدونه شاید هم هیچگاه دفتر چرکنویسها باز نشه و روزهای بعد از ما ار لابلای اسبابهای پوسیده در بیاد و بهانه خنده و تمسخری بشه . و یا شاید بدون هیچ تمسخری راهی زباله دانی بشه تا جایی برای قصه های ناتمام دیگه باز بشه ............

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 3 AM توسط غلامرضا |


زمان حدیث لایتناهی تکرار است  . بیـا تولدی دیگر را در بینهایت تباهیها جشن بگیریم . شکفتن 
نرگس آغاز را در کویر واقعیت خاک ببینیم.بیا بودن ِ دوست داشتن ِ انسان بودن - فهمیدن - شنیدن و خواستن را باور کنیم.

هر چند دوران ما با جراحت آلوده آمار و ارقام بر بستر درد آلود مادّیت و تب غرق شدن در منیّت خاکی ِ محتضرانه انسانیت را آه میکشد. هر چند عشق با زنگار سیاست و احساس در پیله منطق تندیس تمنای قلب را خدشه دار میسازد.هر چند فریب کلام صداقت نگاه را میشکند . آنچه از من و تو ِ او و ما میماند تنها زنجیر تعلق است. تعلق بدیار فراموش شدگان . مطرودین و مجذومین سال ۲۰۰۰.

آنانکه بلبلانشان هنوز به امید یافتن مجنونهای گمشده بر لب جویبار خشکیده ِ لیلیها را صدا میزند.

آنها که شهرها را به خال لب غلام یار ارزانی داشته و شب گرسنه سر به بالین میگذارند. آنها که از جنگل علم و عمل و صنعت و اژدهای عشق خوار اجبار به سلامت جان به در برده اند.

باید که بودن - دوست داشتن - و ارزشهای انسان بودن را جشن بگیریم و شادی را لمس کنیم........

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10 PM توسط غلامرضا |


دچار وهمم
 وهمي سبز گونه
 آلوده به رويايي شيرين
 روياي آتش زدن جنگل وجود من
 به دست تواناي احساسي گرم
 كه ياد خفته ام را به بيداري كشاند
 و گنهي پر ز لذت را
 در شبان تنهايي ارمغان دهد.........
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 9 PM توسط غلامرضا |


برون آ ......

بگذار ریشه هایت را در پنهانترین زاویه های وجودم

 بسان تولد دانه ای در خاک حس کنم..

بگذار ریشه احساست در وجود من جوانه زند

و بارور شدن را همچون درختی سر به آفتاب ساییده

از آغاز تجربه کند  ..........

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 2 AM توسط غلامرضا |