نمیدونم این قصه از کجا باید شروع بشه. حتما" اینم ناتمام میمونه و میره لای بقیه چرکنویسها تا شاید یه روزی این خطوط کج و معوج بهانه دلخوشی و تنهاییم بشه . کسی چه میدونه شاید هم هیچگاه دفتر چرکنویسها باز نشه و روزهای بعد از ما ار لابلای اسبابهای پوسیده در بیاد و بهانه خنده و تمسخری بشه . و یا شاید بدون هیچ تمسخری راهی زباله دانی بشه تا جایی برای قصه های ناتمام دیگه باز بشه ............
زمان حدیث لایتناهی تکرار است . بیـا تولدی دیگر را در بینهایت تباهیها جشن بگیریم . شکفتن
نرگس آغاز را در کویر واقعیت خاک ببینیم.بیا بودن ِ دوست داشتن ِ انسان بودن - فهمیدن - شنیدن و خواستن را باور کنیم.
هر چند دوران ما با جراحت آلوده آمار و ارقام بر بستر درد آلود مادّیت و تب غرق شدن در منیّت خاکی ِ محتضرانه انسانیت را آه میکشد. هر چند عشق با زنگار سیاست و احساس در پیله منطق تندیس تمنای قلب را خدشه دار میسازد.هر چند فریب کلام صداقت نگاه را میشکند . آنچه از من و تو ِ او و ما میماند تنها زنجیر تعلق است. تعلق بدیار فراموش شدگان . مطرودین و مجذومین سال ۲۰۰۰.
آنانکه بلبلانشان هنوز به امید یافتن مجنونهای گمشده بر لب جویبار خشکیده ِ لیلیها را صدا میزند.
آنها که شهرها را به خال لب غلام یار ارزانی داشته و شب گرسنه سر به بالین میگذارند. آنها که از جنگل علم و عمل و صنعت و اژدهای عشق خوار اجبار به سلامت جان به در برده اند.
باید که بودن - دوست داشتن - و ارزشهای انسان بودن را جشن بگیریم و شادی را لمس کنیم........
وهمي سبز گونه
آلوده به رويايي شيرين
روياي آتش زدن جنگل وجود من
به دست تواناي احساسي گرم
كه ياد خفته ام را به بيداري كشاند
و گنهي پر ز لذت را
در شبان تنهايي ارمغان دهد.........
بگذار ریشه هایت را در پنهانترین زاویه های وجودم
بسان تولد دانه ای در خاک حس کنم..
بگذار ریشه احساست در وجود من جوانه زند
و بارور شدن را همچون درختی سر به آفتاب ساییده
از آغاز تجربه کند ..........


