چند شب قبل نوشته هاي گذشته را مرور ميكردم. كاغذها چركنويس در هم و بر هم كه هر كدام از زماني به يادگار مانده . داستان شاديها و غمها . كاميابيها و ناكاميها. در ميان آنها به شعري از دوستي برخوردم كه شاعرش را گمنام معرفي كرد . شعري كه در زماني خاص سروده شده . شايد چيزي حدود ۲۰ سال قبل و بلكه كمي بيشتر . به ياد آن روزها عين شعر را نقل ميكنم....
بشنو از ني حكايتي ديگر
داستان و روايتي ديگر
قصه اينبار از جدايي نيست
قصه از اجتماع آدمهاست
هر كتابي كه مانده جاويدان
مايه رنگ مركبش خون است
هر جنايت كه ميكند انسان
در پناه كلام قانون است.....
و در گستره آبی آسمان
بی پروا خورشید خود را جستجو کرد
و اینگونه تنهایی من آغاز شد.....
میروم به دنبال باد تا شاید از پس این سرگردانی به ساحلی مرا مسکن دهد که امواجش به آبی آسمان رسیده باشد.
ره میپویم.
تا شاید راهی که در انتهای آن خود ایساده باشم.....

