تبليغاتX
vahmesabz

چند شب قبل نوشته هاي گذشته را مرور ميكردم. كاغذها چركنويس در هم و بر هم كه هر كدام از زماني به يادگار مانده . داستان شاديها و غمها . كاميابيها و ناكاميها. در ميان آنها به شعري از دوستي برخوردم كه شاعرش را گمنام معرفي كرد . شعري كه در زماني خاص سروده شده . شايد چيزي حدود ۲۰ سال قبل و بلكه كمي بيشتر . به ياد آن روزها عين شعر را نقل ميكنم....

 

بشنو از ني حكايتي ديگر

داستان و روايتي ديگر

قصه اينبار از جدايي نيست

قصه از اجتماع آدمهاست

هر كتابي كه مانده جاويدان

مايه رنگ مركبش خون است

هر جنايت كه ميكند انسان

در پناه كلام قانون است.....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 10 PM توسط غلامرضا |


مرغ سپید  قلب من به سوی آشیان دیگری پر کشید

و در گستره آبی آسمان 

بی پروا خورشید خود را جستجو کرد

و اینگونه تنهایی من آغاز شد..... 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 11 PM توسط غلامرضا |


ره میپویم.

میروم به دنبال باد تا شاید از پس این سرگردانی به ساحلی  مرا مسکن دهد که امواجش به آبی آسمان رسیده باشد.

ره میپویم.

 تا شاید راهی که در انتهای آن خود ایساده باشم.....

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 3 AM توسط غلامرضا |