امشب تنها هستم . میخواهم بگویم و بنویسم . بگویم رسم بودن را در روزگاری که ما هستیم و اینگونه زیستیم . در سرزمینی با آسمانی بی ستاره در دنیایی خاکستری که عشق جرم است و عاشق مجرم .در سر زمینی بدون درخت . به دنبال زنده نگهداشتن عشق مجرم زیستیم. . مردمان شادی را در جیبهایشان جستجو میکنند و سهم عشق را به زر میفروشند. زیبایی رخ در نقاب کشیده و زشتی خریدارانی پلید دارد.
در این سرزمین زندگی را چگونه باید تعریف کرد؟
چگونه؟
انگیزه نگارش مطلبی نداشتم که خطوط ذهنم در هم و بر هم بدون رنگ بر سلولهای خاکستری مغزم ماسیده و در دستانم عطشی برای رقص قلم نمانده . دوستی سخن از چگونه اعتماد کردن میگفت و دوستی دیگر از بوی خیال باران . عمرمان را در وهم میگذرانیم و به رویاهای از واقعیت دور دل خوش میکنیم . آنهم رویاهایی به سادگی باور یک کودک . زمان مجالمان نمیدهد و روحمان را رویاهای انباشته شده از وهم آزار میدهد......
و اینگونه است که عشق روانه شهر قصه ها میشود . به همین سادگی....
که گرمای وجودش را در زمستانی سرد نثار روح خسته ام کرد
بوسه میزنم بر نگاه گرمی که مردمک چشمانش
همچون ایینه ای-تبلور حقیقت بود.....
امشب حال و هوای دیگری در این خانه حکمفرماست. حال و هوای زیستن و بودن . میلاد و تولد . الان ساعت ۱۲.۱۵ نیمه شب چهارم فروردین . همه ما شمارش معکوس رو برای تولد عضو جدید خانواده آغاز کردیم . انتظار چقدر سخته . دلم در تب و تاب میلاد دختری که نمیدانم چه خواهد خواست و چه خواهد گفت . نمیدانم توانایی من تا کجا جوابگوی این مسئولیت سنگین خواهد بود . به هر حال لحظات سخت و شیرینی است . میروم چشمانم را بر هم نَهَم تا شاید خواب انتظار را سبکتر کند ..........


