خسته ام . عجیب خسته ام . تکرار و تکرر وهمم را ربوده و این دیار سبزی اش را از دست داده . رهایی معنایی دگر یافته و پیمنان شکنی رسم این ملک شده است .
صبح که بر میخیزم آسمان را نگاه میکنم و خورشید را . باد سهمگین درونم نگاهم را با خود میبرد به شهر قصه ای که خورشید خانم با چهره ای خندان از پشت کوه بالا می آید و بشارت میدهد صبحدم زیبایی را ... و شب را که در هلال ماه آن دخترک نیلبک زن نشسته و مینوازد سرود سکوت را ......
خسته ام . عجیب خسته ام........
زمان ما آلوده به پيله منطق
عشق را به ديار عدم روانه كرده
و آئينه
غباري از ترديد بر تن خود دارد....


