بمان
هسفرم باش
رهرو دیار گنگ احساسم
رهرو راهی بی پایانم.
بمان
و انگیزه نگارش این خطوط باش.
شبی طولانی را طی کرده ام .
در این شب زمان مفهوم خود را از دست داد .
تاریکی در مردمکان چشمانت رنگ باخت
و سردی این شب مسموم در هیاهوی گرمی نفسهایت مغلوب گشت......
مستم کن
مست نگاهی که وجود مرا در صمیمیتش حل کند
مست لبی تا برایم بگوید از نگفته های دل خویش....
**********
مستم کن
مرا با خود ببر به گنجینه احساست
و دُر درخشان احساست را زینت روح خسته ام کن
ترديد مكن
منتظرم.........
هیچ نگو
گوش به من بسپار.
در شبی تیره همراهت خواهم بود
و سفر خواهم کرد
با تو
به سرزمین اسرار وجودت.
پرده اسرار را به کناری خواهم زد
تا بگویی نگفته های رمز گونه ات را .
رازهایی که در طلوع تاریکی یک شب مجرد
در چشمانت برقی زد و گریخت.........


