خورشید در لابلای تاریکی گم میشود و ماه خود را از لابلای ستارگان نمایان میکند . در تاریکی و سکوت تنهایی نمایانتر است و افکار عریانتر خود را مینماید . خلوت میکنی با خود و میرسی به کنج ناشناخته های احساست . خود را مرور میکنی و خاطراتت مانند خلاصه مطلبی از ذهنت عبور میکند . در جاهایی تاْمل میکنی و شاید از ناکرده ای پشیمان یا خوشحال شوی . همچنان گذشته ات در حال عبور است . در دریای خاطرات همچون غریقی شناور هستی . احساس سبکی سرتاسر وجودت را فرا گرفته- همچون کسی که روی آب سر به آسمان دراز کشیده و با کوچکترین حرکت آب یه هر سو میروی ........
ماه کم کم در گرگ و میش هوا کم رنگ میشود و خورشید دوباره به سرزمینت میرسد . خود را در اکنون میابی که در فردایی مانند خلاصه مطلبی از ذهنت عبور خواهد کرد......
در پی رسیدن به دست نوازشگر خورشید
راهی به سوی نور میجوید....
آنگاه که ریشه های خود را به اعماق خاک میسپارد
و در ظلملت زیر خاک
قطره های آب را در تن خود به زندگی مبدل میکند
و با چه سخاوتی سبزی اش را میبخشد
سایه میگستراند.
بشارتی عظیم میدهد
که از دل خاک آمده ام
از آمیزش ظلمت و شبنم زندگی ساخته ام
زاییده تفاهم ظلمت و نور هستم...........


