تبليغاتX
vahmesabz

خورشید در لابلای تاریکی گم میشود و ماه خود را از لابلای ستارگان نمایان میکند . در تاریکی و سکوت تنهایی نمایانتر است و افکار عریانتر خود را مینماید . خلوت میکنی با خود و میرسی به کنج ناشناخته های احساست . خود را مرور میکنی و خاطراتت مانند خلاصه مطلبی از ذهنت عبور میکند . در جاهایی تاْمل میکنی و شاید از ناکرده ای پشیمان یا خوشحال شوی . همچنان گذشته ات در حال عبور است . در دریای خاطرات همچون غریقی شناور هستی . احساس سبکی سرتاسر وجودت را فرا گرفته- همچون کسی که روی آب سر به آسمان دراز کشیده و با کوچکترین حرکت آب یه هر سو میروی ........

ماه کم کم در گرگ و میش هوا کم رنگ میشود و خورشید دوباره به سرزمینت میرسد . خود را در اکنون میابی که در فردایی مانند خلاصه مطلبی از ذهنت عبور خواهد کرد......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 12 PM توسط غلامرضا |


آنگاه که دانه ای در دل خاک

در پی رسیدن به دست نوازشگر خورشید

راهی به سوی نور میجوید....

آنگاه که ریشه های خود را به اعماق خاک میسپارد

و در ظلملت زیر خاک 

قطره های آب را در تن خود به زندگی مبدل میکند‌‌

و با چه سخاوتی سبزی اش را میبخشد

سایه میگستراند.       

بشارتی عظیم میدهد

که از دل خاک آمده ام

از آمیزش ظلمت و شبنم زندگی ساخته ام

زاییده تفاهم ظلمت و نور هستم...........

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 6 AM توسط غلامرضا |