با دستي لرزان
قلم در دست
فكري پريشان
در رهگذر خاطره ها
ميخواهم مسافر يادها باشم
اما يادها در ياد من نمي آيد
سفرم بي توشه است
توشه ام را وعده آينده از آن خود كرد.....
***********
گذشته ها در ياد من مبهم جلوه ميكند
و انگيزه حضور خود را نميابم ...........
قصه ناتمام عشق در این ملک کی به انجام خود خواهد رسید ؟ این اتنظار تا کدامین نسل انسان تحمل میباید کرد؟با خود فکر میکنم که اگر خنجر کینه و حسد قابیل بر پیکر هابیل فرود نیامده بود قصه عشق چه رنگ و بویی در این سرزمین داشت و انسان الهه عشق را به چه تصویری برای خود مجسم میکرد ...؟
افسوس که ما فقط سایه هایی از زیبایی را میبینیم که خود سایه ای از حقیقت بیش نیستیم ...


