تنها میمانم و ستاره های آسمان را
از لابلای غیار آسمان بالای سرم نظاره میکنم ...
میخواهم در دشتی بیکران تنها باشم
و بوی علفهای وحشی صحرا را به اعماق وجودم ببرم .
میخواهم همچون انسانی بدوی بیندیشم
و زمین زیر پایم را تنها ثروت زندگیم بدانم .
میخواهم که ترنم آب روان با نغمه حیوانات در هم بیامیزد
و من با تنی عریان بر زمین بنشینم
و نظاره گر پرواز پرندگان در غروب سرخ خورشید باشم .
میخواهم اینگونه لحظاتم سپری شود :
بدون اعداد و ارقام بدون تکنولوژی و بدون غریو دود و آهن ......
*********
میخواهم تنها باشم و لحظاتم رنگین سپری شود .
گذر میکنم
دستانم خالیست
و از این ریشه برگی به سوی نور نمیروید....
ریشه ام در آب است
ولی ساقه ام وارونه رویش میکند...
تنهاییم به اوج میرسد
وشب تنها بهانه ای یرای فرار از روشناییست.....
با سلام
دوستان عزیز حدود ۱۵ روز از غیبت بهزاد گذشت . هیچکس فکر نمیکرد غیبت یک وبلاگ نویس با وجود اینهمه وبلاگ قابل حس باشه . مطمئنا" اگر خود بهزاد هم حدس میزد تا این حد غیبتش واکنش دوستان رو در پی داره قطعا" به چنین تصمیمی فکر نمیکرد . امروز یکشنبه است و هنگام به روز شدن بهزاد . از سر عادت وبلاگش رو باز میکنم و آخرین پستش رو دوباره میخونم که بعد از اون خداحافظی تلخ وعده دیداری دوباره داد . البته دیداری از نوعی دیگر . مطمئن هستم پست اول بهزاد بعد از این غیبت یکی از بهترین پستها در جمع پیوسته مان خواهد بود .
دوستان باور کنیم مسئولیتمان را- که دیگر در این دنیای مجازی مال خود نیستیم . هر کدام تکه ای از یک پازل هستیم که اگر نباشیم نیمه تمام خواهد ماند....
بهزاد عزیز حضورت را به وعده ای که دادی در انتظار هستم و به وجودت در این محفل مباهات میکنم.....


