وقتی آمدی چشمهایی منتظر نگرانت بود . آمدنت را با شیون آغاز کردی و در آغوش مظطرب مادر آرام کرفتی . اولین خاطر آغوش مادرت بود. نگاهت نگران بود . گرمای تن مادر آرامش را برای زندگیت آغاز کرد . مادر شیره وجودش را نثار روح نگرانت کرد. و تو آرام گرفتی و قالب تنت در آغوش پر مهر مادر نقش بست . زندگیت اینگونه آغاز شد............
در آغازشب و روزی نبود . همه چیز مادر بود . پدر هم نبود. فقط توبودی. ومادر آموخت به تو شب و روز را . خفتن را . خندیدن و مهر ورزیدن را . عشق را.....
خنده بر لبانت جان گرفت و چشمانت دیدن را آغاز کرد .
بغض میکردی . کم کم اشکانت به روی گونه پاکت جاری بود . اول بار گریه برای آمدنت بود و بعد برای شیر مادر گریستی . فقط شیره جان مادر سیرابت میکرد . و مادر هم سیراب میشد با سیراب شدن تو.
با اندامت آشنا میشدی . دستانت را نگاه میکردی. پاهایت را لمس میکردی و با زبانت به زبان مادر حرف میزدی . تنها مادر زبان تو را میفهمید . و هنوز شیره جان مادر سیرابت میکرد.
( که بودی که اینگونه مهر ملکوتی در دل مادر کاشتی .... )
به روی پاهایت ایستادی . اول به زمین افتادی . ولی دستان مادر را ستون تنت کردی و آموختی ایستادن را بر روی زمینی که از آن هیچکس نیست .
مادر به چشمانت رنگها را آموخت . و زیباییها را .
زبانت شکفت . اولین کلمه ماما بود . و مادر به تو یاد داد بابا گفتن را . و تو پدر را در کنار مادر فهمیدی.
کم کم بدون کمک مادر راه میرفتی . مادر به تو آموخته بود که با نگاهش ستون دستانش را لمس کنی .
بزرگتر شدی . بازی را فهمیدی . به اسباب بازیهایت عشق ورزیدی و تعلق خاطر به این دنیا در وجودت جرقه زد .
دیگر تنها شیر مادر نبود .دندانهایت جوانه زده بود . با دستان جادویی مادر مزه های لذیذ را فهمیدی . هر روز تجربه و تعلق خاطر دیگری.
همبازی پیدا کردی . همدم یافتی . دنیایت از مادر و پدر فراتر رفت . ولی همچنان مادر حکمروای مطلق قلبت بود .
بزرگتر شدی . به زندگی زمینی خو گرفتی و خواستن و طلب کردن را خود آموختی......


